۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

Federico's Ghost/ Martín Espada

داستان از این قرار است که
تمامی ِ آن خانواده‌های ِ میوه‌چین
همچنان در بین ِ شیارهای ِ
مزرعه در صبحدم می‌خزیدند،
همان وقت که به خاطر ِ ویسکی یا هر چیزی
هواپیمای ِ سم‌پاش به هر حال سمپاشی کرده بود
نم نم ِ ماده‌ی حشره‌کش را پخش کرده بود
بر روی چیننده‌ها
که مثل پرنده‌های تیره
در تور ِ سفید ِ براقی دست و پا می‌زدند.
به جز فدریکو،
پسری لاغرمردنی که جدا ایستاده بود
در ردیف ِ سبز ِ خودش،
و، آگاه به اینکه خلبان
به زبان اسپانیایی ممکن نبود بفهمد
که پسر ِ یک فاحشه بوده است،
به جایش دستش را بالا آورد
و انگشت ِ بدش را به سمتش نشانه گرفت.

خلبان متوجه شد.
با هواپیما دور زد و دوباره سمپاشی کرد،
مه ِ لطیفی از سم را تماشا کرد
سمّی که بر بدن‌های قهوه‌ای پاشیده می‌شد
که بر زمین چندک زده بودند و تقلا می‌کردند،
و فدریکو را نشانه گرفت
که پوست ِ زیر ِ پیراهنش
خیس و تاول زده شده بود،
امّا هنوز انگشتش به سمت ِ آسمان بود.

بعد از مرگ فدریکو،
شایعاتی در کمپ کارگران
از گوجه‌فرنگی‌هایی می‌گفت که در شب چیده و له می‌شدند،
مزرعه‌داران با غرولند از بچه‌های خرابکار می‌گفتند
یا کمونیست‌هایی در کمپ،
اوّل تهدید ِ تماس با اداره‌ی مهاجرت،
بعد وعده‌ی تعطیلی ِ یکشنبه‌ها
اگر فقط له شدن گوجه‌فرنگی‌ها متوقف می‌شد.

امّا همچنان گوجه‌فرنگی‌ها چیده و له می‌شدند
در تاریکی،
و زنان ِ پیر ِ کمپ
می‌گفتند که کار ِ فدریکو است،
که بعد از غروب کار می‌کند
تا سوختگی‌های بازویش را خنک کند،
که گوجه‌فرنگی‌ها را پرت می‌کند
به سمت ِ سمپاش
که وزوز می‌کرد مثل ِ پشه‌ای
که در گوشش گم شده باشد،
و روحش را بیدار نگه می‌داشت.

 

۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه

Problems Of A Journalist/ Weldon Kees


این را سردبیری از "فورچن" به کسی در "تایم" گفت
امّا آتش غریوی زد و مرد، سیمرغ چنان غازی قات قات کرد
و تمام ِ راه‌ها به ییلاق، مثل ِ شال پوسیدند
بیرون از گرگ و میش ِ حومه‌ی شهر. دالان‌ها را که می‌پیمایی
آنجا که پنجره‌های بلند قاب بر رویایی با شاهدانش می‌زنند
تو، خیالباف و عیّاش، نام ِ شهرهای ِ امتداد ِ خطّ ِ ساحل را مزّه مزّه می‌کنی
مرکب‌های سیاه بر شاهراه‌های ِ آبی از باران می‌تازند
به سوی ِ چراغی، که سوختش، آن جمله‌ها هستند.

"می‌خواهم جایی گم شوم و پروست را از نو بخوانم"
این را سردبیری از "نیوزویک" به کسی در "لوک" گفت
خانه‌های ییلاقی با تلفن، سیبری با اضافه حقوق
زمستان که بر شهر ساکن می‌شود، کسی
روزنامه‌ی عصر را در یکی از کافه‌های "ایروینگ پلِیس" می‌خواند.