۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

پائیزانه


یک. از آرمان و آرمان خواهی و آرمان خواهها فراریم. هر چه بر سرمان آمد, جدا از ذات پلیدمان, از همین آرمانها بود. فرقی هم برایم ندارد آرمان طرف چه باشد. مذهب و اسلام و کمال باشد یا سلطه رژیم شاهنشاهی یا اینکه اصلا طرف چپ باشد و حتی بی دین. هر چیزی که تبدیل به آرمان بشود, میشود برایش توجیه تراشید. میشود به خاطرش آدم کشت. میشود به خاطرش خیلی چیزها را زیر پا گذاشت و فدا کرد. اصلا نمیفهمم. یعنی برایم قابل درک نیست در دنیایی که روز به روز معیارها و قالبها عوض میشوند چطور میشود در مورد چیزی نظر قطعی داد. اینکه نظر قطعی داد منظورم نفس نظر دادن نیست. منظورم ایمان داشتن است به چیزی. شاید برای من اینطور شده است دنیا. هر روز, یک عقیده ام به چالش کشیده میشود. هر روز, یک جای کار روز قبل میلنگد. چطور برای آدمی مثل من, آرمان میتواند معنی داشته باشد؟



دو. از من میشنوید با خودتان آشتی کنید. گاهی بدون آنکه بدانید, با خودتان قهرید. گاهی از دل خودتان در بیاورید هر چه خودتان به سر خودتان آورده اید. من خودم را بارها به قهوه دعوت میکنم و یک دوست خوب و شراب و یک هدیه. روزم را که خوب شروع نکرده باشم, غمی نیست. دوباره میخوابم! از نو که بیدار میشوم روز دیگریست! من امروز خودم را مهمان کرده ام به نشستن و شوپن گوش کردن و از پنجره غوغای رنگ پائیز را تماشا کردن.

سه. بعضی آدمها را باید ایگنور کرد. من استاد این کارم. آدمهایی که شهامت ندارند روبرویت بایستند و حرفشان را بزنند. که البته سیاستشان است. من با این سیاست مشکل دارم. آدمهایی که مشکلشان با کسی دیگر است, اما به او بازگو نمیکنند چون نمیخواهند وجهه خودشان را از دست بدهند. بعد فرافکنی میکنند و هر جا بنشینند سفره دلشان را باز میکنند. این هم یکی از فیلترهای من است دیگر. آدمی که "دیتچد" باشد, احتیاجی به احتیاط و مصالحه و مسامحه و سیاست و پنهان کاری ندارد. بوکوفسکی را میشناسید؟

چهار. گوش دهید.

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

:-)



عکس از اینجا

یک. خواب دیدم در ونیز بر روی قایقی هستم و پارو میزنم. رسیده بودم به خیابانی باریک از آب و دیوارهایی زرد, با رنگی عجیب, خیلی نزدیک به هم. روی قایق ایستاده بودم و دیوارها را تماش میکردم و مواظب بودم تعادلم به هم نخورد

دو. سوال اندر سوالیم. چند تا از سوال هایمان را جواب میگیریم قبل از آنکه بمیریم؟

سه. همانا گوش فرا دهید و ایمان بیاورید. برزگ نگویی که آهنگ معرفی نکردی. کردیتش هم میدهیم. از اینجا

چهار. مه آنقدر غلیط است که ساختمانهای آن طرف دیده نمیشوند. آن طرف, شاید یک روز آن طرف تر, از زندگیم را مه گرفته است. اما میدانم آن طرف, چیزی هست. چیزی که به زحمتش بیارزد. این زحمتهایش

پنج. بوها را فراموش نکن. لمسها و صداها را. فراموش نکن

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

چهل سالگی بیرحم

چهل سالگی. آخرین نقطه ای که میتوانم در زندگیم تصور کنم. حتما بعدش خواهم مرد. چهل سالگی. چه موزیکهایی تا آن وقت شنیده ام که تا حالا نشنیده ام؟ به کدام کشورها سفر کرده ام؟ کدام آدمها را بوسیده ام, کدام را ترک کرده ام؟ کدام شرابها را تجربه کرده ام؟ هنوز سیگار میکشم؟ در این فاصله, 29 سالگی تا 40 سالگی, چند بار موهایم را کوتاه و بلند کرده ام؟ چه خطهایی روی صورتم افتاده ست؟ وقتی میخندم, کجا چروک میشود؟ هنوز دلم اینطور میتپد؟ اینطور که دیشب در آغوشت بودم؟

چهل سالگی پایان زندگی پرریسکم خواهد بود. تا آن وقت, چند بار دیوانگی محض خواهم کرد؟ چند بار پا در راهی گذاشته ام که همه, حتی خودم میدانستیم که اشتباه است؟  چند بار بدون تصمیم قبلی چمدانم را بسته ام و سفر کرده ام؟ تا آن موقع, حتما پیانو یا گیتاری خریده ام نه؟ تا آن وقت, رفتن چه کسانی را گریسته ام؟ چند بار از زور بیخوابی خیابانهای ناامن را وجب به وجب گشته ام و به یک بلوط سرگردان, ساعتها سرگرم شده ام؟ چند آدم کوچک را پرت کرده ام بیرون و جایشان را به تابلوهای نقاشهای گمنام کهنه فروشی ها داده ام؟ آن وقت, به من بگو, آن وقت, در کدام کافه همدیگر را خواهیم دید؟

یازده سال. وقتی هر دقیقه اینطور بیخیال و بیرحم کش می آید. بیشترین زمانی که میتوانم در تصورم بگنجانم. این یازده سال. چند هزار صفحه نوشته ام و هیچ کسی نخوانده ست؟ چند صبح را اینطور با دلی که پر از همه حرف نزدن ها و سردردهاست, شروع کرده ام؟ تا آن وقت, چند بار سعی کرده ام عاشق بشوم و نشده ام؟ چند بار فکر کرده ام عاشق شده ام؟ چند پرنده ناغافل از کنار پنجره اتاق تو رد شده اند و تو ندیده ای؟

دیشب خواب دیدم چهل ساله ام و اتاقم پر است از گیلاسهایی نازک و شفاف که دور تا دور چیده شده اند. همه را شکسته ام و دلم هم هیچ نسوخته ست. تو را در یک خیابان سرد که چراغی قدیمی نور زردش را به آجرهای قرمز دیوارهایش میتاباند دیده ام و بوسیده ام. بغلم کرده ای و گفته ام که همه گیلاسها را شکسته ام. بعد گفته ای:"نترس هر وقت سیگار بخواهی من دارم" و من گریه ام گرفته است و گفته ام که عاشقت شده ام. فقط به خاطر گیلاسها. بعد پالتو خاکستریم را در آورده ام داده ام دست تو و هیچ هم سردم نشده است. بعد تو خندیده ای و گفته ای:" تولدت مبارک چهل ساله" و من گریه کرده ام. از تعجب که چهل سالم هست و باز هم همدیگر را دیده ایم. بعد رفته ایم باری که شراب بخوریم و همه جا گیلاس چیده اند و من دلم از آن وقت تا همین الان مثل آدمی است که تنها شراب خورده است و تنها میماند.

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

همانا


 1.


فیلم "خانه صدام" را میبینیم. یک مینی سری که حکومت صدام را از خانه اش به نمایش میگذارد. جایی که پیچیدگیهای فامیلی و ارتباطات یک حکومت دیکتاتوری ملوک الطوایفی نشان داده میشود به بهترین شکل. جایی که حتی میتوانی با یک دیکتاتور خونریز همدردی کنی و دلت هم برایش بسوزد. به جایش که باشی, میبینی چقدر توجیه دارد برای هر کدام از آدم کشی هایش, هر کدام از خون ریختن ها و جنگ افروزیهایش.


مادر من همیشه جمله ای نقل میکرد از نمیدانم که :" گناهکارترین ها, بیگناه ترینها هستند". بگذریم از تعریف گناه و حد و مرزش. اما همیشه فکر میکنم, شخص من جای صدام بودم, چه میشد؟ مثل او میشدم؟ اصلا بعید نیست. اگر مادر او مادر من بود و شرایطش شرایط من. به دنبال توجیه کردن نیستم. میخواهم بدانم. چه چیزی از ما, آن چه هستیم را میسازد؟ غیر از شرایط زندگی ما و ژنتیکمان. همه میگویند انتخابهایمان. آیا در هر لحظه انتخاب ما تحت تاثیر هزاران شرایط نیست و ورودیهای گذشته مان؟ کتابی که کسی دستمان داده است و خوانده ایم؟ کودکیمان؟ این یکی از بزرگترین سوالهای زندگی من است.

فقط مانده ام روزی که کثافتکاریهای این رژیم مثل صدام لو برود, تک تکشان, چقدر از این فیلمها میشود ساخت؟ از خمینی خونخوار گرفته تا این دیکتاتور ابله. چقدر خون ریخته اند؟ چقدرها را به خاطر مصلحت خودشان و به خیال خود مملکتشان قربانی کرده اند؟ چه قتل عام هایی کرده اند و ما نمیدانیم؟ چه زنانی دوستشان داشته اند؟ چه زنانی را به مالکیت خود در آورده اند به پشتوانه قدرت؟

و آخر سر اینکه, آدم باهوش دنبال قدرت نمیرود به نظر من. مگر به قول دوستمان بیفتد تویش! که اکثرا هم اینطور است. قدرت, فریب دهنده ترین, وسوسه انگیزترین و در نهایت غیرقابل اعتمادترین خوشی دنیاست. نیست؟

2.
بد نیستم. کسی نمیتواند من را از من بگیرد. من موسیقی را دارم و کتاب و شعر و فلسفه و قهوه و سیگار را. پرم از صدای ساز و فکر و دوستهایی که از هزار فیلتر گذشته اند ولی میدانم آمده اند که بمانند. آغوش تو, دور باشد یا نزدیک, همچنان هست. بوی تو هر جای که باشی, بوی تو است. چقدر تا لب پرتگاه رفته ام و پیغام دوستی برم گردانده است؟ چند بار فکر کرده ام, اینجا دیگر آخر دنیاست و یک سمفونی, یک آواز روزی دوباره برایم ساخته است؟  دور از تو بودن, زندگی را تلخ خواهد کرد اما اینکه میدانم هستی, میدانم جایی هستی و دل دوستیت پیش من, همان آتش گرمیست که به شوقش, پاریس را خواهم گشت, با دوستانم قهوه ها خواهم خورد و سیگارها خواهم کشید. مستی ها و گریه ها و خنده هایش را خواهم نوشت و دوستت خواهم داشت. و چقدر خوشبخت است آدمی که یاد گرفته باشد, کسی مال کسی نیست. که هر جایی باشی, اینکه دلت پیش من باشد, اینکه صدایت را بشنوم, از هزار مالکیت و دنیای کوچک حسادت و ترس از دست دادن و حماقت, بهتر است. دلم پیش تو میماند. به عشق صدای گرم و دل مهربان تو, به عشق کودکیهایت و به احترام آزادیت, به امید عشقبازیی دیگر, به انتظار روزی دیگر که با هم قسمت کنیم بی حرف ولی پر از حرف, با عشقی بزرگ و جادویی مثل پاریس, این ترانه محبوب هر دویمان را برایت مینویسم و تا وقتی دستهایت برایم گرم است, دوستت خواهم داشت. بی تکلف, بی ادعا, بی سر و صدا, بی مالکیت. دوستت خواهم داشت.

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

زمان

زندگی من پر از پائین و بالاهای عجیب و غریب بوده. عجیب غریب که میگویم, ماجراهای پیچ در پیچی که از 13 سالگیم شروع شد و یک سال هم متوقف نشد! حال بد زیاد داشته ام. روش زندگی مخصوص خودم که طبعا چون مثل بقیه نبود (این به معنی بهتر بودنش نیست البته) , دردسرهای خودش را هم به همراه داشت.  نه تفریحاتم تفریحات اکثریت دخترهای همسن و سالم بود نه رفتارم. به یاد ندارم به خاطر حرف کسی کاری انجام داده باشم. نه کسی میتوانست اسم دختر خوب روی من بگذارد نه دختر بد. قبلا که در شهر کوچکتری بودم همه سر این تصمیم گیری مشکل داشتند. همان فلانی که من را در کافه با یک مشت پسر در حال سیگار کشیدن و هر وکر میدید, دخترش میشد کارمندم و خودش میشد شاگردم و بعد میدید نه قضیه بی شخصیتی نیست و خلاصه مردم در قضاوت کردن من خیلی دچار مشکل میشدند.

عده ای تلاش میکردند به راه راست هدایتم کنند و خوب مسلما موفق نمیشدند. این صحبت ها مربوط به آن زمانی است که ابرو برداشتن برای دختر ننگ بود. تابو شکستن جزو تفریحات زندگیم بود و راستش را بخواهید در نهایت بیرحمی از دیدن چشمهای گرد شده بقیه وقتی کاری عجیب و غریب میکردم, لذت میبردم. خلاصه, راهی را برای دوستان و فامیل باز کردم, که بابتش کلی دردسر کشیدم و آن وقتها اینطور نبودم که قضاوت دیگران را بتوانم راهی تخمکهایم کنم. البته از این بابت تخمکهایم خوشحال تر بودند قدیمها. وقتی تصمیم گرفتم تنها در تهران زندگی کنم, یعنی وقتی اولین زمزمه هایش را در خانه انداختم, خودم بیخیالش شدم. یعنی راستش را بخواهید ترسیدم از اینکه خانواده پشتم نباشد و بخواهم این کار را بکنم. اما همه چیز طوری پیش رفت که فکر کنم خانواده (این خانواده بیشتر از همه مادرم منظورم است)  خودشان هم بی آنکه بدانند مشوقم شدند و فقط ماند زمزمه های "چه میکنی با هزینه ها" و "حالا چرا با مامانت اینا نمیری" و بقیه حرفهای دوستان و آشنایان که خوب البته این حرفها نشان از طوفان حرف پشت سرم بود که به دلیل اخلاق سگی و حاضر جوابی بنده جرات نمیکردند در رویم بگویند و از این بابت از همه سگهای دنیا متشکرم. خلاصه کلام اینکه, زندگی راحتی نبود. اصلا راحت نبود. شوخی هم ندارم.

شاید بتوانم یک کتاب از زندگی مجردیم بنویسم, با وجود اینکه جو آزادتر شده بود به ظاهر و از هر ایرانی ایران پرست و ایران دوست و وطن پرستی هم بپرسی خصوصا آقایان میگوید که :"این چیزها که خیلی هم طبیعی است", باید بگویم دردسرهای فراوانی داشتیم. از خانه پیدا کردن و راضی کردن مردم برای زندگی یک دختر مجرد در خانه شان بگذریم تا همسایه ها و هم محلی ها و غیره. مطمئنم روزی از همه آن جریانات کتابی خواهم نوشت. همه اینها را گفتم که زندگیم را برای خودم و شما یادآوری کنم. بالا و پائین احساسی و شکستهای عشقی و ماجراهای پلیسی و جنایی و غیرجنایی و موفقیتهای شغلی که هیچوقت پائین نداشت و همیشه بالا بود.

حالا که نگاه میکنم و به گذشته برمیگردم, میبینم همیشه سخت بوده. اکثر روزها و شبهای من به تلخی وسختی گذشته است ولی تنها تفاوتش با این روزهای سگی, این بوده است که گیج نبوده ام. همیشه میدانسته ام چه میخواهم و برای به دست آوردن چیزی یا از دست دادن چیزی دیگر تلخی را چاشنی کرده ام. روابط را جایی که باید تمام میکردم گر چه به کندی و همیشه خودم شروع کننده تغییرهای زندگیم بوده ام.

این روزها, مثل برگ در باد سرگردانم. گیج و مبهوت. نه میدانم چه میخواهم, نه علاقه ای دارم راستش را بخواهید که بدانم چه میخواهم. اصلا میلی ندارم به اینکه چیزی را بخواهم یا نخواهم. زندگی همینطور بی دلیل و بی انگیزه پیش میرود. با خودم فکر میکنم در نهایت چه فرقی دارد؟ من در این 29 سال به اندازه حداقل 40 سال خسته شده ام, کار کرده ام, خستگی های این و آن را به دوش کشیده ام. این یکی اسکیزوفرنی و آن یکی سربازی نرفته. این یکی در فقر و آن یکی در بیهودگی پولداری. برای بقیه کمک بوده ام و نگران همه بوده ام. بابت هر کدام از تابوهایی که با چشم سفیدی تمام در برابرش ایستاده ام و به ظاهر قوی رسیده ام, خواهر نداشته ام هزار بار به گا رفته است. شاید این روزها, دارم خستگی آن 40 سال را در میکنم. شاید این روزها, خودم را, خود قوی و سرکشم را گم کرده ام. شاید باید فردا صبح که بیدار شدم, به جای دیدن عیبهایم, که همه دارند, زیبایی هایم را ببینم. شاید باید تمام آن روزها را دوباره بنویسم و دوره کنم وبه خاطر بیاورم.

من زمان را دوست دارم

پس نوشت: پیرو تذکر اتاق فرمان, زمان را دوست دارم تا یاد بگیرم چطور با کسی در شرایط بد بمانم, نه اینکه ترک کنم کسی را یا بخواهم کسی ترکم کند.

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

دردنامه شخصی خصوصی

دلم گرفته ست. چقدر سعی میکنی خوبم کنی؟ تلاشت بیفایده و حتی خنده دار است. امروز صبح گفتی "کاری بکن". دلم گرفته ست. تمام شب گریه کردم. بغلم میکردی. گریه ام بدتر میشد. از جا بلند میشدم. مینوشتم, مینوشتم, مینوشتم تا خواب پلکهای لعنتیم را سنگین کند. دوباره میخندیدی از اینکه پاهایم یخ کرده است. دوباره خوابم نمیبرد. حتی آغوشت, لحظه ای آرامم نکرد.

نوشته ام. همه چیز را. از نگاه همه. انقدر نوشته ام که فکر میکنم این یک قصه است واقعیت نیست. دلم گرفته است. چقدر تلاش میکنی؟ من جور دیگری خوب میشدم. تو میدانستی. تو میدانستی. چشمهایم میسوزد. گاهی فکر میکنم از درد لگن بیهوش میشوم. چیزی نمیگویم که به غصه هایت اضافه نشود. پهلو به پهلو شدن برایم سخت ترین کار ممکن است. تقصیر من چه بود؟ مینویسم. از اول. انگار تازه شنیده ام. انگار یکی دیگر تازه قصه اش را برایم تعریف میکند. دیوانه وار مینویسم, پست میکنم و پاک میکنم.

یک لحظه خوابم میبرد. کابوس. کابوس. چشمهایم را میبندم و نفس عمیق میکشم. سعی میکنم درد را فراموش کنم. سعی میکنم به چیزهای خوب فکر کنم. فکر میکنم کنار مامان و بابا هستم و مامان بغلم میکند. به دوستهای خوبم فکر میکنم و ناتوانی ام در زنگ زدن و تعریف کردن جریان برای یک کدامشان. برای هیچ کدام از دوستهایم نتوانستم تعریف کنم که مبادا تو را قضاوت کنند. به حرفهای کاوه فکر میکنم و آرامش صدایش. به صدای فرشته وار بهار فکر میکنم و دل دل زدن و نگرانیش برای من. به تاریخمان فکر میکنم. تابستانمان. به حرفها و نگاههای تو و دوباره همان خط لگن تیر میکشد. به خودم میپیچم و پتو را چنگ میزنم.  فکر میکنم از اینجا رفته ام جایی دور که تو نباشی و همه چیز خوب است. به مرگ, مرگ خوب فکر میکنم. نقطه پایان همه دردها. روح من کوچک بود. روح من طاقت این همه را نداشت. تو نمیفهمی. من کوچک بودم. من انقدر درد کشیده بودم که دیگر جایی برای درد کشیدن نداشتم. هیچ کس نمیداند. تو نمیدانی. درد دارم, دردی که با مسکن هم خوب نمیشود.

در دنیایی که تو به حال بقیه دل میسوزانی و همانها از کوچکترین ناخوشی تو دلخوش میشوند؛ در دنیای بی انصافی که همه تلاش کرده اند بزرگترین دروغهایشان را به من بگویند و بزرگترین بدیهاشان را در حق من بکنند, چطور ممکن است باور کنم دوستم داری؟ که داستان خرگوشها و مستیها و عشقبازیها مال ماست؟ چرا شک نکنم؟ چرا این "من هم آدمم" را من باید فراموش کنم؟ که بزرگترین دروغها را شنیده ام و وقتی برمیگردم میبینم من فقط گذشته ام. من توانایی پستی نداشتم. توانایی خوشحال شدن از ناراحتی بقیه. نه اینکه افتخار کنم. توانش را نداشتم. و دلم گرفته است. حتی با تلاش تو برای خنداندم و سینمای امشب. من دلم گرفته است. من فقط از کنار همه چیز گذشته ام. درد دارم. درد دارم.

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

خواب

قرص خواب آور و گیجی خوب. فلسفه میخونم چرا؟  فریدا کالو رو برای شاید بیستمین بار میبینم.  در تمام عمرم با هیچ خری همذات پنداری نکردم. فریدا خود من بوده. البته اگه هنرمندیش حذف بشه. گیجی قرصها هنوز هست. ما عشقبازی نمیکنیم چون من نمیخواهم.  چرا تز نمیخونم؟ امشب میخونم. چرا خرید نمیرم؟ فقط لیست خرید طولانی تر میشه. دلم مستی میخواد. مستی شب اول که دست هر دو گرم بود. دیشب دست من گرم بود؟ فکر نکنم. گیجی من از قرص نیست. میخوام موهامو کوتاه کوتاه کنم. لیست آپارتمانها رو حفظم. دویست تا ایمیل زدم. ولی ابله نیستم. مطمئنم. مقاله های فلسفی. شعر. موسیقی. مهناز کجاست با دستهای خوبش و شراب و حسن که همیشه کنارم بودن؟

خاکستر کیبورد رو پر کرده. اوه فریدا فریدا. کمرم درد میکنه. سرم تیر میکشه. یکی از دندونهام مدتهاست که خرابه. کف پاهام گز گز میکنه. چی آدمها رو انقدر کوچیک میکنه؟  آدمهایی که ادای آدم بزرگها رو در میارن انقدر ترسو میکنه؟ کوچیک نشدم. ضعیف شدم اما کوچیک نه. بوکوفسکی اینجوری نبوده حاضرم شرط ببندم شهامت اخلاقی داشته. به من چه؟ من چرا این وسط گیر افتادم؟ بین دو تا روانی یکی از یکی جاکش تر. خوب اگه خوشی از من بکش بیرون چرا کرم میریزی بیریخت؟ عصبانی میشم. سیگار میکشم.

چرا خونه پیدا نمیشه؟ اووووو چقدر دوست داشتم نمیدونستم. اینا که جاکش نیستن نه؟ نه. محمد نگران بود. تمام شب باهام حرف زد. این همه دوست. چطور میتونن درکم کنن؟ من نمیتونم. این تقلیل گراها هم بدون شک جاکش بودن نه؟ کسی به فکر باغچه ها نیست. همه چیزو به هم میریزم. همه چیزو. عشقبازی؟ شوخی میکنی؟ تمام شب کابوس دیدم. همه خوابهام به واقعیت میپیوندن ولی من هنوز تسلیم متافیزیک نشدم. عاشق ریچارد داوکینز شدم و جورج کارلین. اخلاق بدون مذهب. بدون خدایی که میتونه جاکش ترین بشه. این زندگی من چرا اینجوریه؟

عصبانیم. موسیقی میخوام. کتاب. نوشتن نوشتن نوشتن. آواز. تمرینهای صداسازی میخوام. باید دنبال خونه بگردم. باید درد بکشم مثل سگ درد بکشم. انقدر که گاهی فکر کنم الان بیهوش میشم از درد. اما نباید درد رو به روت بیاری. اینو یاد گرفتم. سمیرا میگه. به روم نمیارم. به چیزهای دیگه فکر میکنم. اما درست وقتی که دارم راه مبل رو تا دستشویی طی میکنم, تیر میکشه. انگار خنجر میزنن توی لگنم. فقط هم همین نیست. ولی تسلیم پستی نمیشم. فالاچی چقدر قشنگ این پستی رو گفته بود. یادم باشه پیداش کنم اون نامه به کودکی که هرگز زاده نشد. دیشب کابوس دیدم. آدمها به هم نگاه میکردن و از دستشون درختهای خشک شده در میومد و گره میخورد به هم. من وظیفه داشتم تا آخر جریانو نگاه کنم. بعد آدمها دردشون میگرفت زجر میکشیدن و من باید تماشا میکردم.

راستی تو هم کابوس میبینی؟ چیزی توی ذهن تو هم میگذره که کابوس ببینی؟ امکان نداره. باورم نمیشه. این هم دروغه. چرا ضعیف شدم؟ چرا گذاشتم باورم از اینکه تو هم جاکشی بذاره اشکهام جلوی تو بریزه؟ آدمهای همش ادعا. درد دارم. درد. ولی همه چیزو درست میکنم.  مثل همیشه. الان نه. همه چیزو درست میکنم. درد دارم. درد. ولی قابل ترحم نیستم. همه چیزو به هم میریزم. همه چیزو. میذارم تنفر ریشه بدوونه توی زندگیم و کمکم کنه فرار کنم. اما پست نمیشم. درد دارم.

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

روزمره امشب

یکهو دلم میگیرد. همه دنیا سرم خراب میشود. نه کتابهایی که خوانده ام به کارم می آیند نه هر چه که برای ساختنش دست و پایم شکسته است. میشوم دخترکی که یک شب جا مانده بود پشت باشگاه و مامان و بابا رفته بودند. دوستانم میریزند سرم. م. همیشه آرام و خوب. همیشه خوب. از ناراحتیم دلش میگیرد. ر. ساعتها با من حرف میزند. و هیچ کدام نمیدانند چه اتفاقی افتاده ست. همه فقط هستند. و یکهو به خاطرم می آید که چقدر دوست دارم.

صدایت را که میشنوم, گنجشکهای کوچک خنده سر میدهند. خرگوشها هم شاد میشوند. تصمیمم را میگیرم. با تو میمانم. برادرم همیشه چراغ راه بوده است حرفهایش. امشب صدایش در سرم میپیچد. "تا زمانی که فکر میکنی اشتباه نمیکنی, ادامه بده. بقیه همه تزئینند". با تو که حرفم تمام میشود, در ناباوری تمام, تلفن زنگ میخورد. همیشه خوب من. برادرم. صدایم میلرزد. حرف میزنم. حرف میزنم. حرف میزنم. گریه میکنم. گریه میکنم. داد میزنم. کمرم گرفته ست, نمیتوانم راه بروم. حرف میزنم, حرف میزنم, حرف میزنم.... صدای آرامش میپیچد پشت خط. کیلومترها آنطرف تر. "چرا پیچیده ش میکنی واسه خودت؟" بوی آشتی می آید. احساس میکنم روزهای بچگی است و دعوای من با همه و ک. که کنار می ایستد و میگوید: "من فقط از دور مراقبت هستم. خودت دعوا کن". دلم میترکد. گریه میکنم.

احساس میکنم کنارم هست و بغلم میکند. برایم از روابط میگوید و تعجب میکند که انقدر آشفته ام.
- تا حالا شده نخواهی باهاش بخوابی؟
- نه!
- تا حالا شده نخواهی ببینیش, با هم مشروب بخورین, سیگار بکشین, نخواهی لحظه ای رو باهاش شریک بشی؟
- نه!
- پس دقیقا نمیفهمم مشکلت چیه باید برام روشنش کنی


آشفته میشوم. از اول تعریف میکنم. از نفر سوم. از ترسهایم. از همه اتفاقات. همه احساسهایم.. صدای خنده اش میپیچد.
-دیوانه فک میکنی نفهمیدم اینا رو, خوب مشکل تو چیه؟
- یعنی چی؟ خوب دارم میگم بهت که
- مشکل تو با خودت چیه؟ مگه باید برای تو اهمیت داشته باشه؟

و حرف میزند. حرف میزنیم. از اینکه در گرداب خاله زنکی افتاده ام میگوید و اینکه اجازه داده ام ننه قمرها قضاوتم کنند. پشیمانم میکند از آن همه فکری که کرده ام. از جاکشی آدمها میگوید و اینکه هیچ ربطی به جنسیت و موضع ندارد. بعضی ها در مقام ضعف, ناله و زاری میکنند و در مقام برندگی, عقده های شخصیشان را جبران میکنند. یکی یکی حرفهایش را میبلعم. هیچ چیز اضافه نمیپرسد. قضاوتم نمیکند. صدایش را ضبط میکنم و بارها و بارها گوش میکنم " اینو بدون که هیچ کسی در جایگاهی نیست که تو رو قضاوت کنه. انساندوستی یه چیز دیگه ست و زندگی تو یه چیز دیگه. اگه دوستش داری باهاش بمون و روزی که تموم شد اجازه نداری غصه روزهای رفته رو بخوری. اگه باهات مونده با این همه بالا و پائین رفتار و ذهنت که طبیعی هم هست اما از تو بعیده یعنی دوستت داره. اگه دوستش داری آزارش نده. بقیه هم بذار صبح تا شب تف بدن. میدونم که توجه نکردن رو بلدی و اشتباهی افتادی توی این مسیر. میدونم که قوی هستی و انقدر قشنگ آدمها رو دوست داری که قابل تحسینه. پس این همه کتاب و موسیقی چی شد؟ پیوستی به بحث اون مال منه این مال منه؟ آزاد باش, آزادانه دوست داشته باش, عذابشم بکش, مشکل بقیه هم مشکل بقیه ست. این میمون بازی ها و ادا در آوردنها هم نه باید عصبانیت کنه نه احساس دلسوزیتو برانگیخته کنه. اینها مخصوص همون قشریه که من ازشون دوری کردم و نذاشتم تو هم نزدیکشون بشی. مقدمه چنین گفت زرتشت رو یادته؟ جریان مگس ها رو؟ میدونم که زیباشناسی و میتونی دوست داشتن واقعی رو بفهمی. میدونم که قوی هستی. و اینو بدون که ارزشت به میزان دوست داشته شدنت نیست. من همیشه هستم. گریه هم اگه دوست داری بکن. ولی فکر کن واسه چی داری گریه میکنی. یادت نره. تلاشهات یادت نره. سالهای سگی که با هم کشیدیم یادت نره. ما میخواستیم اون باورها رو بشکنیم. خودمون درگیرشون بشیم؟ یادت نره این حرفام ها. حواست به اون هم باشه. احتمالا اون هم تحت فشاره. بهش نمیاد احمق باشه رندی ها رو از صداقت تشخیص میده و نداد هم مهم نیست. همچنان صادقانه پیش برو. من بهت افتخار میکنم و به اینجور دوست داشتن آدمها حسادت. هر کسی نمیتونه"

خدا میدونه چند بار اینها رو گوش دادم و نوشتم. برای اولین بار, دلم بام تهران خواست و پیاده روی و موسیقی و برادری که امشب فرشته نجات غصه هام شد. برادرم که درست در لحظه باید, پیداش شد.

ما

حتما باید سیگاری باشی و سیگارت تمام شده باشد و به چای و قهوه قناعت کرده باشی. حتما باید این آهنگ را گوش بدهی و چند کیلویی اضافه وزن داشته باشی. باید بین خودت و خودت و مجددا خودت درگیری باشد و دامن دوست داشته باشی. حتما باید نگاه بداخلاقت تن خودت را هم به لرزه بیندازد و وقت مهربانی هر مادرقحبه ای از سر و کولت بالا برود. حتما باید یدی داشته باشی در خواهر گائیدن از آدمهای جاکشی که فکر میکنند با یک سلام و علیک باید روزی صد بار لای انگشت پایشان را بلیسی. و باید سرت را خم کنی که کسانی که دوستشان داری روی گردنت سواری بگیرند.

حتما باید جنون آنی داشته باشی برای یک عشقبازی بی برنامه و یک پیاده روی نصف شب سرد. حتما باید دست و پایت برای گربه ها بلرزد و در اولین ملاقات همه یک جوری نگاهت کنند انگار از سیاره ای دیگر آمده ای. همانهایی که بعدا به احتمال قریب به یقین بهترین دوستهایت میشوند. باید آدمهایی بی عمق و جاکش را به شدت ماکزیمم پرت کنی از زندگیت بیرون و مثل سگ له له بزنی دنبال کسانی که انتخاب کرده ای که باشند. حتما باید به قول یارو تمپرات داشته باشی و گاهی به تخمت باشد ریختت و گاهی عصبانی شوی از شکمی که ممکن است عشقبازیت را منقص کند. همه چیز دور زندگی میگردد. به ظاهر دلزده از زندگی بوده ای و در باطن همه لحظه هایت را زندگی کردی. حتی شده با زجری که خودت انتخاب کرده ای.

حتما باید انقدر بیحوصله باشی که کار ساده ای مثل پست کردن یک بسته یا تلفن را آنقدر به تاخیر بیندازی که صدای همه در بیاید. گاهی هم خانه ات برق بزند از تمیزی. شک نکن که باید مخالف سرسخت هر تحمیلی از بالا باشی, چه آن بالا پدر و مادرت باشند چه رئیس چه همسایه چه دولت چه خودت! باید اعتماد به نفست در حد گوز باشد و این یک رکن اساسی است. حتما باید مثل من غیرقابل تحمل باشی و سیگارت تمام شده باشد و این لعنتی بخواند تا بفهمی قاطع نبودن یعنی چه.

برف نو؛ همه ...

و اولین برف استکهلم. در خواب ناتمام من و شیطنت تو. دلتنگی بزرگی که از ولیعصر و بزرگراههای برفی همراه من ماند. نامجوی خاکستری. برفی که بی آنکه بگوید آمد. مثل همه آدمهایی که آمدند. و دردهای من. سردرد, کمردرد, تیر کشیدن های جا و بیجا. و دری که در اولین برف استکهلم پشت سر تو بسته شد و من را جا گذاشت. زمستان زودرس. پیشواز سردی و روزهای بدی که در راهند.

پشت پنجره جا خوش کرده ام و دانه های بازیگوش برف را میبینم که روزی بر پنجره خانه ام خواهند خورد و قهوه و سیگارم را تلخ تر خواهند کرد. آن روز تو جنوب صبح و من شمالش, تو در قهوه و سیگار شیطنت صبحت و من در سکوت سرد و گرمای تنها دلچسبی روزهایی که در تقویم نیستند, نخواسته اند که در تقویم من باشند. اضطراب شب پیش تو از نمیدانم چه وعجله قلبت که در نگرانیش یک لحظه چقدر شبیه من بود.

اولین برف استکهلم و الله مزار حقگو. دلتنگی که ازسرمای بیرون بزرگراههای برف گرفته و داغی ماشین و نامجو با من ماند. باد دانه های پرحرف برف را به پنجره میکوبد. قهوه ام تمام شده است. پشت در بوسه خداحافظی جا مانده ام. قلبت مرا نمیفهمد. از آینده جا میمانم و به صندلی لم میدهم. سیگار جان میدهد. "به پهنای صحرایه دلتنگی" میخواند و من به غوغای رنگ و برگ پائیز و اولین برف استکهلم خاطره انگیز فکر میکنم و آخرین بوسه در راه.

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

کافه ها بیشتر از کلیساها به بشریت خدمت کرده اند.

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

ابنورمالیتی 1

خسته بیخوابی تصمیم گرفتم خودم را خسته نکنم و تلاش نکنم که بخوابم. بغض عجیب و سنگین گلویم را آزار میداد و نمیخواستم مزاحم خواب دوستم بشوم. آنلاین شدن همانا و پیغامش همان. شاگردم بود ایران که بودم. خانواده ها آشنا بودند و من کمی میشناختمش. نمیدانستم چه سری بود که هر بار میخواست حرفش را بزند نمیشد. هر بار به یک دلیل. رفت کشوری دیگر. یک ماهی به آمدنم مانده بود که زنگ زد روی موبایلم. گفت باید حتما همدیگر را ببینیم. نشد. نه میخواستم و نه شد. آمدم اینجا. برگشت خارج. پیدایم کرد. شماره ام را گرفت. زنگ زد. برلین بودم و حال و روز خوشی هم نداشتم. این بار دیگر دل به دریا زد و به جای او من پرت شدم.

همه چیزهایی که مدتها نمیخواستم بشنوم گفت. از زندگیم پرسید. این بار برخلاف همیشه رفت سر اصل مطلب. اصل مطلبی که انگار به زبان چینی برای یک اسپانیایی گفته میشد. از خانواده هایمان که با هم جورند و احترامی که برایم قائل بوده و عشقی که به کلاس زبان کشانده بودش. عشق روزهای برفی ولیعصر و سرکشی من که هر طور شده در موسسه پسرانه سیگار بکشم و رئیس هم جرات نکند حرف بزند و به "حیف ریه های نازنینت نیست" قانع شود. عشق روزهایی که اگر این حرفها را با من میزد, حداقل یک ساعتی حالم خوب بود. گفت با ازدواجمان من هم میتوانم مقیم کشورش بشوم و هر وقت خواستیم برگردیم ایران. گفت نه با گذشته ام کار و مشکلی دارد نه با سیگار نه مشروب نه لباس نه هر چیزی. اطمینانش از اینکه میتواند خوشبختم کند, به طرز بیرحمانه ای به خنده ام انداخت. "نه" رک و پوست کنده را که گرفت, طاقت نیاورد و جمله ای که منتظرش بودم پخش شد در صفحه مانیتور. انگار همه زندگیم شکست و ریخت و شد همین جمله:" رابطه ای گرفتی؟" و به یک "بذار یه سیگار چاق کنم"  جوابی که میخواست برای خودش گرفت و ترجیح دادم همین در ذهنش باشد. ترجیح دادم تصور اینکه همیشه دیر میرسد در ذهنش باشد تا باورش از من بشکند, تا بفهمد من کسی نیستم که شناخته است.

هر بار که آنرمال بودنم یادآوریم میشود, حالم بد میشود. آنرمالی بی میوه. آشفتگی ذهن بی نتیجه. نویسنده و شاعر و موسیقیدان و  نقاش بودن, توجیه خوبی میتوانست باشد برای آنرمالی. هیچ نبودن یا شاید هم هیچ بودن, تبدیلم میکند به زنی خانه دار که خانه داری بلد نیست. وقتی رفت برایش تایپ کردم :"ش. جان. من خودم هم نمیدانم چه میکنم. دل من هیچ جا بند نمیشود و جایی هم که بند میشود, میپوسد و میریزد و تمام میشود. بدشانسی از من است نه تو." همه اش را پاک کردم. بغضم شکست و تنها دو قطره چکید. بی آنکه دیگر به چیزی فکر کنم, سیگاری روشن کردم و به دوردستهای قشنگ خانه دوستم خیره شدم و لیستی از کارهای فردا آماده کردم.

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

این روزها

دیگر طور خاصی به زندگی نگاه نمیکنم. دیگر اصلا به زندگی نگاه نمیکنم. از کنارش رد میشوم و تکه تکه چنگش میزنم. کوچکترین دلخوشیهایش را با بیرحمی تمام میگیرم و در جیبم میگذارم برای روز مبادایی که خیلی وقت است آمده است. ماسک سردی و بی تفاوتیم دیگر جزئی از صورتم که نه, از زندگیم شده است.  همه نگرانی ها, دلتنگی ها, حسرت ها, خشم ها, بغض ها مثل بچه هایی که پشت سر بزرگتری, قویتری, مهربانتری قایم میشوند, پشت این صفحه صیقلی سرد نازیبا پناه گرفته اند. قهرمان داستان های خودم شده ام.

تمام شیطنت ها و امیدها و خشم ها و خوشحالی هایی که به یکباره بیرون میریختند, تمام اندوه هایی که همه میدانستند؛ گیریم که دلیلش را نه, همه چیز, همه چیز را با پشتکاری طاقت فرسا برده ام به لایه های زیرین روحم, جایی که هیچ کاوشگری دستش نرسد جز خواب که یکی یکی بچیندشان کنار هم و کابوس را در لحظه های گنگ خواب های سبک و سنگین به من هدیه کند.

 دیگر حتی خودم سرفه ها و سردردها را از یاد میبرم. من سکوت بزرگم را روزهاست که شروع کرده ام. تنها با نگاه گیج و بیریختم به همه نگاه میکنم و گوش میدهم. زیبایی های هر چند کوچکم را از همه پنهان میکنم و زشتی ها را نشانشان میدهم. بیشتر گفتن فقط مسخره اش میکند. من بزرگ اما نامرئی شده ام.

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

Gracias a la vida

گمان نمیکردم روزی از زندگی تشکر کنم. با بوی آخرین آغوشها و خیسی نچسب بالشها و صدایم که دیگر به هیچ جا نمیرسید. کابوسهایی که هنوز و همچنان فاصله بین بیداریهایم را پر میکنند... اما یک لحظه, یک لحظه ناگهان عشقبازیها که همه دنیا می ایستد تا چشم در چشم شوی. یک لحظه که فقط به دنیا آمده ای تا اتفاق بیفتد. و قسمت کردن شادیت, قسمت کردن کوچکترین دلخوشیت با دشمن ترینها, تنگ نظر ترینها

از زندگی بیزار بودم. با بیریختی فضاحت بار لحظه ای که همه چیز در بیرون از تو که نه, در درونت پوچ میشود. لحظه ای که از خودت میپرسی: ارزش این همه را داشت؟ و حتی سیگار هم نمیتواند همه "نه" ها را ساکت کند. اما یک لحظه, یک لحظه که در آغوش شبانه اش دختر کوچک همیشه شوی و یادت بیاید که برای تو, دوست داشتن دلیل نمیخواهد و انتظار ندارد. درست مثل موسیقی.

برای اولین بار از زندگی متشکرم. روزهای سخت پشت سر و سیاهی های ناگزیر و بی پایان پیش رو, وقتی که تو غرق خواب میچرخی و دستهایت را در دستهایم قفل میکنی, تنها حباب های شیطنت آمیز یک کابوس بوده اند. از زندگی متشکرم