۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

A visit/ Margaret Atwood

رفته اند آن روزها
که می شد بر آب راه بروی
که می شد راه بروی

آن روزها رفته اند
تنها یک روز بر جای مانده ست
روزی که تو در آنی

حافظه دوستِ تو نیست
تنها می تواند به تو
آنچه را دیگر نداری
یادآور شود

دستِ چپی که به کار بگیری
دو پا که راه بروی
همه ی ابزارهایِ مغز

سلام، سلام.
تنها دستی که هنوز برقرار است
چنگ می زند، رها نمی کند.

آن قطار نیست
جیرجیرکی در کار نیست
بیا نترسیم

بیا از تبرها حرف بزنیم
کدامشان بهترند
از چندین نامِ دیگرِ چوب حرف بزنیم

اینگونه
یک خانه، قایق، چادر را
می سازند
بی فایده است؛ جعبه ابزار
از افشای افعالش
سر باز می زند
سوهان، رنده، سوراخ کن
به فلزِعبوس باز می گردند

گفتم چیزی را به جا می آوری؟
چیزی که مانوس باشد؟
گفتی بله. تخت را.

بهتر که به تماشای نهری نشست
که بر کفِ اتاق جریان دارد
و از جنسِ  نورِ خورشید است؛
جنگلِ سایه ها؛
بهتر که به تماشای اجاقی نشست
که اکنون ساحلی است.

برگردان: کتی کشاورزی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

خونِ ساختگی/ مارگارت آتوود


"مارلا" از طریقِ "سال" با "زندگی های قبلی" آشنا شد. محلِ کار دوست بوند- معمولا با هم نهار می خوردند، خرید می رفتند و گاهی سینما، بدون اینکه از چیز خاصی حرف بزنند. اما یک روز "سال" به "مارلا" اعتراف کرد که در زندگی قبلیش کلئوپاترا بوده است. این را به این دلیل به "مارلا" گفت که به تازگی نامزد کرده بود- یک الماس درشت هم یکهو سبز شد- که ظاهرا با مردی از طریق یک وبسایت آشنا شده بود که در زندگی قبلی "مارک آنتونی" بوده است، و بعد کارشان به زندگی واقعی کشیده و لازم به عرض نیست عاشق هم شده اند. واقعا معرکه نیست؟
قهوه ی "مارلا" پرید گلویش و تقریبا داشت خفه می شد. اول از همه اینکه، اگر "سال" کلئوپاترا بوده است خودِ مارلا "ملکه ی شیبا" بوده است، چون "سال" واقعا چیزی شبیه به "دخترِ سکسیِ مصرِ قدیم" نبود- سی و پنج ساله بود و چاق، رنگ پریده بود و دندانهای بالایش هم جلوتر از پائینی ها بودند. تازه "مارلا" نمایش را دیده بود- حالا گیریم خیلی وقت پیش، اما نه آنقدر که مرگِ "مارک آنتونی" را فراموش کرده باشد، و همینطور مرگِ کلئوپاترا را، آنهم با افعی های داخلِ یک سبد.
"بارِ اول پایان خوبی نداشت". موفق شد تا این را به زور بگوید. بی رحمانه است که به توهماتِ دیوانه وار یک نفر خندید، بنابر این تصمیم گرفت این کار را نکند. دستِ آخر، او اصلا که بود که بخندد؟ چه توهمات دیوانه وار بودند چه نه، این جریانِ کلئوپاترا به نفعِ "سال" تمام شده بود.
"سال" گفت: "درسته. یه وقتی خیلی بد بود". کمی لرزید. بعد توضیح داد که خوبیِ داشتنِ یک زندگی قبلی این است که می توانی همانی که بودی به زمین برگردی، اما این بار می توانی اوضاع را بهتر کنی. و به همین خاطر است که خیلی از آنها که زندگی قبلی دارند چهره های تاریخی هستند که پایان های تراژیک داشته اند. برای مثال خیلی ها از امپراطوری روم بودند. و پادشاهان و ملکه ها، دوک ها و دوشس ها- که به خاطر جاه طلبیشان در معرض مشکلات و حسادت مردم و غیره و ذلک بوده اند.  
"از کجا فهمیدی؟" مارلا پرسید. " که کلئوپاترایی؟"
سال گفت: " یک جورایی بهم الهام شد. اولین بار که یه هرم رو دیدم- خوب هرم که نه، عکسِ یک هرم- خیلی به نظرم آشنا اومد. ضمنِ اینکه من همیشه از مارها ترسیده م."

مارلا با خودش فکر کرد که نصف مردم اینطورند. بهتر بود که از مارک آنتونی می ترسیدی، تو داری با یک دیوانه ی مسلم ازدواج می کنی. یحتمل یک قاتل زنجیره ای با یک مشت کلئوپاترا که مثل تخته چوب در انبار روی هم انداخته است. اما بدبینیِ مارلا با ملاقاتِ مارک، که در این زندگی اسمش "باب" بود- رنگ باخت، و از قضا به نظر کاملا خوب هم رسید، گرچه خیلی مسن تر و پولدارتر از سل بود، و نشد که آخر هم سال و باب، یا مارک، با هم ازدواج کردند و رفتند که زندگی جدیدشان را در اسکاتلند، جایی که باب زندگی می کرد شروع کنند؟ هوای آنجا خیلی مثل مصر نبود، اما این اصلا برای سال اهمیت نداشت: او به مارلا گفت که خیلی موارد غمگین دیگری در زندگی گذشته اش بوده است که فراموش خواهد کرد، و اگر زمانی طولانی در مصر می ماندند هر دو افسرده می شدند. به خاطر همین هم تصمیم گرفتند که به خاطر کمی نوستالژی هم که شده سفری به آنجا بکنند. سال می خواست دوباره آن سفرهای با قایق را که خیلی باشکوه بودند انجام دهد.
قبل از اینکه سال راهی زندگیِ زناشویی جدیدش شود، به مارلا اسم سایت را گفت –
PLAYS که مخفف "زندگی های قبلی و خودِ شما" بود- و گفت که مارلا باید امتحانش کند، به دلش افتاده بود که مارلا هم یک روح قدیمی است. به هر حال، سال گفت که مارلا چیزی برای از دست دادن ندارد، یعنی جوانتر که نمی شد، و برخلافِ سال – سالِ جدید- یک شغلِ بی آینده هم داشت و مردی هم دم دستش نبود. مارلا طعنه را متوجه شد. و اذیت هم شد.
مدتی طول کشید تا مارلا پیگیر PLAYS شد، و از اینکه حتی بهش فکر می کند احساس حماقت می کرد- با خودش فکر کرد با شانس من جکِ جربده رو ملاقات می کنم- اما بالاخره آنلاین شد. پنجاه دلار خرجش بود که عضو بشود، و بعد باید قوانین و التزامات را می خواند که رعایتشان کند. برای مثال، حق دوئل با دشمنان قبلی را نداشت، و حق نداشت راجع به هویت کسی از او سوال کند، حتی اگر دو یا چند نفر با یک هویت بودند. مثلا چندین "آنه بولینز" بود، اما کسانی که ادعایش را داشتند قضیه را اینطور حل کرده بودند که دوره های مختلف زندگی "آنه" را انتخاب کرده بودند- زمانی که به عقد "هنری" در آمده بود، وقتی که حامله بود، وقتی که در برج انتظار می کشید تا سرش را از بدن جدا کنند. حال و هوایی که در هر دوره وجود داشت فرق می کرد، بنابر این هر کدامشان می توانست به آدم متفاوتی در زندگی امروزی برگردد. این اساسِ کارِ PLAYS بود.
شروط اولیه را که هضم می کردی، یا تظاهر به این کار می کردی- که در واقع مارلا این کار را کرد- PLAYS به نظر به شدت سرگرم کننده می آمد. به یک بالماسکه ی مجازی می مانست: با بودن به جای کسی دیگر، می توانستی بیشتر خودت باشی. اوایل مارلا عقب می ایستاد، و فقط به مکالمات بقیه گوش می کرد که در مورد فاکتویدهای تاریخی و غذاهای مورد علاقه شان بود- سیلاباب، سکپاست، طاووس شکم پر. او می دید که دوستی ها شکل می گیرند، لاس زدن ها را تماشا می کرد- هنری چهارم با الانور از اکویتان، ماریان اوانس با جرج هنری لوز. زوج ها به اتاق های خصوصی می رفتند و با هم مستقیم ارتباط می گرفتند. دوست داشت بداند چه به سرِ این زوجها می آید. گاهی اعلانی بود- اعلانِ یک نامزدی، یا ازدواج، مثلِ ازدواج سال- اما نه خیلی زیاد.
برای اینکه حضورش فعالانه تر باشد، که حالا واقعا می خواست که اینطور باشد، به چیزی بیش از یک رمزِ عبور احتیاج داشت: زندگیِ قبلی ای برای خودش. اما کدام را انتخاب کند؟ با اینکه مارلا تا به حال
PLAYS را چیزی فراتر از یک سایتِ دوستیابیِ عجیب و غریب نمی دانست، انتخابِ اینکه چه کسی هست، یا بوده است، خیلی اهمیت داشت. دلش نمی خواست دستِ آخر کارش به اینجا برسد که نقش اوا بران را برای دیوانه ای چون آدولف هیتلر بازی کند، گر چه قبلا یک زوج این نقش را به روی صحنه برده بودند.
خودش هم از اینکه ماری استوارت، ملکه ی اسکاتلند را انتخاب کرده بود شگفت زده شده بود. قبلن اصلا علاقه ای به این قضیه نداشت، هیچ نوع آمادگی هم برایش نداشت- انتخابش کرد چون هر دو اسمشان با م شروع می شد و در ضمن قبلا از مردی به نام استوارت حسابی خوشش آمده بود- اما بعد از اینکه واردِ نقش شد اتفاقا خیلی هم درگیرش شد. بعد از اینکه خودش را معرفی کرد، پیغام هایی دریافت کرد از الیزابت های اول. یکی می گفت: "واقعا تو برای من نقشه می کشیدی؟". یکی دیگر می گفت:"ما می توانستیم دوستان خیلی خوبی برای هم باشیم، در خیلی چیزها با هم اشتراک داشتیم. من واقعا متاسفم از آنچه اتفاق افتاد. راجع به آن جریانِ گردن زدن واقعا احساس بدی دارم. همه اش یک اشتباه بود". سومی هم گفت:"تابوتِ سربی ایده ی من نبود. اما در هر حال، پسرت وارث شد. هنوز هم فیلِ گلدوزی شده ی تو از بین نرفته. بنابر این خیلی هم برایت بد نشد".
مارلا با خودش فکر کرد کدام تابوتِ سربی؟ کدام فیلِ گلدوزی شده؟ رفت دنبالِ مطالعه. واقعا می شد از
PLAYS  کلی چیزی یاد گرفت- خودش یک جور آموزش بود.
مارلا از طریق ایمیل ارتباطش را با سال حفظ کرد. اولش پیغام ها کوتاه و هیجان آمیز بود. سال و باب/مارک خانه ی زیبایی داشتند، باغ در چنین آب و هوایی آباد می شد، باب خیلی دست و دلباز و باتوجه بود. در عوض، مارلا ملکه مارینسِ تازه یافته اش را معرفی کرد، گر چه، وقتی دید سال با هیجانی که انتظارش را داشت در جوابش در نیامد کمی دمغ شد.

در همین اثنا، چند تا پیغامِ گستاخانه از کسی به نام جان ناکس گرفت و دیوید ریزیو را حضوری ملاقات کرد، با هم به کنسرت رفتند- که بعد معلوم شد دیوید همجنس گرا بوده ولی خوب آدم بامزه ای بود-، دعوتِ چند دارنلی را رد کرد: یارو در زندگی قبلیش آدمِ بیخودی بوده و بدونِ شک حالا هم چیزِ بهتری نمی تواند باشد. اما پیشنهادِ کنت بوثول را که که به نظر تکه ای می آمد قبول کرد، و سه پک مارتینی در یک لاوا بار زدند و تقریبا مورد تجاوز قرار گرفت.

احساس می کرد که کم کم شخصیت واقعی مری را درک می کند. ضمن اینکه زندگی اش هیجان انگیزتر و متنوع تر از آن بود که در طولِ سالیان داشت. با این وجود، هنوز چیزی برای نشان دادن نبود.
بعد از یک سکوتِ چندماهه، یک پیغامِ محزون از سال دریافت کرد. باب/مارک روی رودخانه ی نیل از قایق افتاده بود. غرق شده بود. آرتروزش، یا شاید هم یک کروکودیل در این قضیه نقش داشتند. سال دل شکسته بود: هیچ وقت نباید به آنجا برمی گشتند، برایشان بدشانسی آورده بود. از مارلا پرسید که می شود تعطیلاتش را به ادینبرگ برود تا سال در این دورانِ سخت تنها نباشد؟ سال پول بلیت را می داد، حالا کلی پول داشت. به هر صورت، سال فکر می کرد شاید مارلا دوست داشته باشد روزی شهر باستانی که خودش تجربیات بسیار مهمی در آن داشت را ببیند.

مارلا بی درنگ قبول کرد. تا تعطیلاتش دو ماه مانده بود، بنابر این وقت داشت خودش را برساند. چند کتاب تاریخ دیگر از  آن دوره خرید: حالا دیگر مجموعه ی بزرگی داشت. دیگر چیزی نبود که راجع به آن نامه های داخلِ صندوق جواهرات نداند- اسناد جعلی که ساخته و پرداخته ی جاسوسان و دشمنان بود. با دلهره قتل سکرترِ ایتالیایی اش، دیوید ریزیو را به خاطر می آورد، گرچه احساسهای درهمی راجع به شوهر بی خاصیتش دارنلی داشت که بعد از اینکه خانه شان رفت هوا جسدش در باغ پیدا شده بود، ابلهِ کثافت! البته نه اینکه پیشاپیش از نقشه ی انفجار خبر داشته باشد! بوثولِ  شیطون!

او به انتظارِ آینده بود. اما از لحن ایمیل های سال دستگیرش شد که به اندازه ی قبل مشتاق دیدن مارلا نیست. با این وجود مارلا فکر کرد که حاضر نیست شانس دیدن پاتق های قدیمی را دوباره از دست بدهد.

مارلا، سال را در فرودگاه دید. اول به جا نیاوردش: لاغرتر شده بود، موهایش را تغییر داده بود- حالا بلوند با تن قرمز بود. حتما کاری با بینی اش کرده بود، و غبغبِ گوشتالویش از بین رفته بود، و دندانهایش سفید تر بودند. انگار آرایش را روی صورتش ماله کشیده بوند. مارلا می دانست که لباسها گرانقیمت هستند، اما نمی توانست رویشان قیمت بگذارد: از سطحِ مارلا بالاتر بودند. مجموعِ همه چیز برای مارلا تکان دهنده بود. مارلا با حسادت با خودش فکر کرد که زیبا نیست، اما تکان دهنده است. بدون کوچکترین شکی. باید دوباره سال را می دیدی، درست مثل اینکه یک نمایشِ رژه ببینی.
 سال در حالیکه روی پاشنه های خیلی بلندش تلوتلو می خورد مارلا را در آغوش گرفت، و به سردی گفت که چقدر خوب که مارلا توانست بیاید. و همانطور که به سمت در خروجی می رفت گفت:"کنت تو ماشینه، ازش خوشت میاد، خیلی مامانیه"
مارلا گفت:"کنت؟"
سال گفت:"کنتِ اسکس". مارلا خشکش زد.
"کنتِ اسکس؟"
سال گفت:"تو زندگی قبلیش. حالا اسمش دِیوه. دِیو مک لیود"
مارلا پرسید:"تو با کنتِ اسکس چه کار داری؟ کدوم کنتِ اسکس؟". داشت حالش بد می شد.

"راستش به عنوان الیزابت اول من بهش مدیونم. که باعث شد این دفعه اوضاع بهتر پیش بره. هر چی باشه من مجوز مرگشو امضا کردم، با اینکه خیلی عاشقش بودم. اما چه راه دیگه ای داشتم؟"
مارلا گفت:" یک لحظه صبر کن ببینم. تو که الیزابت اول نیستی. تو کلئوپاترایی"

سال گفت:"اوه مارلا. این قضیه مال قبله. تو می تونی بیشتر از یه نفر باشی. این یه بازیه. به هر حال، حالا ما دخترعموئیم". دستش را در بازوی مارلا حلقه کرد."دخترعمو مری. چه بد که قدیما هم رو ندیدیم. اما زمان حال رو بچسب!"

مارلا با خودش فکر کرد عفریته ی بدجنس. من بی گناه بودم اما تو به من خیانت کردی و من را کشتی. بعد سعی کردی بهانه بیاوری که خام شده بودی. او به وضوح حس حقارت آن روز را به خاطر می آورد که وقتی جلاد سرِ بریده اش را بالا می برد، کلاه گیس قرمزش افتاد. و بعد سگش خزیده بود زیر دامنش. چه فضاحتی!

دِیو، کنتِ اسکس، یک اسکاتلندیِ سرخ روی سفید مو بود که در کار ساخت و ساز بود. سنش از باب/مارک بیشتر بود، و مارلا حاضر بود شرط ببندد که پولداتر هم بود. خودش را به زحمت بلند کرد و از ماشین بیرون آمد تا با مارلا دست بدهد.

همانطور که آرام به باسنِ خوش فرمِ سال می زد با خرخر گفت:"این گلوریانا کوچولوی منه" و چشمکی به مارلا زد." و حدس می زنم که تو هم مری گمشده ی مایی".
مارلا دلش می خواست بگوید:"پشت سرت رو بپا. سیلابوبس ننوش. قایق سواری هم نکن"
سال دیگر عزادار باب/مارک نبود. در واقع به ندرت اشاره ای به او می کرد، جدا از اینکه می گفت که آن قسمتِ خاص از گذشته اش حالا دیگر برایش "حل" شده بود.
به نظر می رسید تنها هدفش از دعوت مارلا فخرفروشی بوده. خانه اش وسیع بود، و همچنین زمین های دورتادورش، و همینطور گاراژی که در آن چند مرسدسش را نگاه می داشت، و البته همینطور کمدهایی که قفسه های بزرگش را در آنجا مرتب کرده بود: یک راهرو مخصوص هم برای کلکسیون کفشش وجود داشت.

انبوهی جواهر هم داشت. مارلا با خودش فکر کرد درست مثل الیزابت اول: لباسهایش همیشه از من بهتر بود، حتی قبل از اینکه من را در آن قلعه های سرد و مرطوب محبوس کند.، بدون اینکه آن لباسهای آراسته کوچکترین خرجی برایش داشته باشند. چقدر پست بود. کینه ای. به جذابیت و محبوبیت من حسودی می کرد. او عیاشی می کرد و من نشسته بودم و فیل ها را گلدوزی می کردم. فراموش شده. مسخره. چه ناعادلانه!
روزِ بعد اسکس/ دِیو به ملاقات نوه هایش در استرلینگ رفته بود و دوستی را می دید، یکی از چندین ویلیام والس ها؛ بنابر این سال بعد از وقتِ آرایشگاه صبح و جر و بحثی که با باغبان خرچنگ مانندِ اسکاتلندی اش داشت، مارلا را به دیدن خانه ی هولیرود برد.

"نگران نباش. یه تله س واسه فریب توریستا. چیزی رو به خاطر تو نمیاره"

مارلا فکر کرد که ساختمان به نظرش کمی آشنا می آمد، اما خیلی عکس از آن دیده بود. فکر کرد که از آن زمان چقدر عوض شده است. بیش از اندازه تمیز است، ما هیچوقت انقدرها به این مساله اهمیت نمی دادیم. گالریِ طولانی را نپسندید، با آن پرتره های استوارت-سال با خنده ای تحقیرآمیز گفت که برمی گردند به زمان آدم تا نشان بدهند که چقدر اصیل بوده اند- با همان دماغ های گنده شان. بازوها کار هر کسی بوده، معلوم است که خیلی توجه از خود نشان نداده است: اگر از هم بازشان می کردی، بعضی شان تا پائین زانوها آویزان می شدند.

پرتره ی خودش افتضاح بود- اصلا قشنگ نبود. اما آن زمان همه در مورد زیبائیش شلوغ کرده بوند. مردها به پایش می افتادند. بوثول را به خاطر می آورد، چشم های سوزانش را، اشتیاقش را به آدم ربایی .... گر چه پایان بدی داشت. مارلای حال حاضر با خود فکر کرد بوثول می توانست کارش را با یک مسواک راه بیندازد. آن زمان ها، همه می توانستیم.

سال گفت:"یه شباهتهایی هست، نه؟ می دونی تو باید رنگِ قهوه ای با تُن قرمز رو روی موهات امتحان کنی. بیشتر نشونشون می ده"

به اتاق های دیگری سر زدند، پاشنه های کفش سال به طرز آزاردهنده ای تق تق می کردند. مارلا با خودش فکر کرد برای دیدنِ مناظر پوشیدن چنین کفشهایی معقول نیست. بنفش. و مارکِ جیمی چوس. همانطور که سال قبلا اشاره کرده بود.
رفتند طبقه ی بالا. وسایل و اثاث بیشتر را دیدند. تصاویر را تماشا کردند. مارلا دائما منتظر هیجان به جا آوردن چیزی بود- چیزی که قبل ترها می شناخت، چیزی که به او تعلق داشت- اما هیچ چیز نبود. انگار اصلا هیچ وقت او آنجا زندگی نکرده بود.

سال گفت:"اینجا خوابگاهه. و اون اتاقِ شامِ معروف". و با پوزخندی مارلا را زیر نظر داشت. اضافه کرد:"جایی که ریزیو به قتل رسید.  سکرترِ خصوصی کذائی تو"

مارلا گفت:"می دونم". حالا دیگر داشت یک چیزهایی حس می کرد. اضطراب. یاس......  خیلی جیغ کشیده بود. تپانچه ای رویش نشانه گرفته بودند، درست زمانی که دیوید، دیویدِ بیچاره.... پشتش قایم شده بود، اما آنها کشیدندش بیرون. حالا دیگر اشک در چشمانش حلقه زده بود. اگر همه اینها حقیقت داشتند چه؟ و او واقعا روزی آنجا بوده است؟
نه. مطمئنا اینطور نبوده است.

سال با خنده گفت:"اون وقتا اونا عادت داشتن که با رنگِ قرمز خون ساختگی درست کنن. اما مردم لب پرش می کردن و می کندنش. از این حرفا گذشته خیلی هم مصنوعی بود. حالا خیلی بهتره، با این لکه های قهوه ای. اینجا رو ببین"

به طورِ قطع، روی آن کفِ چوبی لکه هایی بودند که به نظر واقعی می آمدند. روی دیوارِ کنارشان یک لوحه بود- نه اینکه ثابت کند که لکه، خونِ واقعیِ ریزیو است، اما محلی را نشان می داد که در آن ریزیو 56 ضربه ی چاقو خورده بود و سپس از پله ها به پائین پرت شده بود.

و پله ها هم همانجا بودند. مارلا دیگر داشت می لرزید. شوکِ بدی بود، و او شش ماهه حامله بود. ممکن بود بچه اش سقط شود. آنها مثل دزدها لباسهای نازنینِ دیوید را از تنش در آورده بودند، البته دزد هم بودند. و جواهراتش را. و بعد لخت و عور چپانده بودندش در یک گودال.

سال گفت:"بگو ببینم. راست می گفتن که تو با اون می خوابیدی؟ اون استاد موسیقی زشته؟". به نظر می رسید متوجهِ اشک های مارلا نبود.
مارلا به خودش مسلط شد و گفت:"چطور حتی می تونی به این قضیه فکر کنی؟ من ملکه بودم!". دیگر عصبانی شده بود. اما صدایش را بلند نکرد: چند توریست آمریکایی کنارِ سریر ایستاده بودند و آویزهای گلدوزی شده اش را وارسی می کردند.

سال با تمسخر گفت:"خیلیا اینطوری فکر می کردن. تو اونوقتا خیلی حشری بودی. نمی تونستی جلوی خودتو بگیری. دافین فرانسوی، بعدش دارنلی، بعدش بوثول، کی می دونه دیگه با کی بودی؟ پس چرا ریزیو نه؟"

مارلا با صدایی ضعیف گفت:"اون همجنس گرا بود". اما سال ادامه می داد.
" می گفتن که تو هرزه ای. تو باید دوباره اونجوری بشی، برای یه کم تغییر هم شده تفریح کنی. اگه یه چند کیلویی کم کنی...."
مارلا گفت:"تو اونا رو جلو مینداختی". این را جایی نخوانده بود؟ حس کرد که دستانش مشت می شوند. "تو به اونا پول دادی. اون خائنا! تو می خواستی من بمیرم که به همه چی برسی!". با خودش فکر کرد: ملکه ی زنبورها. او و کلکسیون کفش هایش، و آن کنتِ پیر پولدار کلاهبردارش. و قطارِ مرسدس هایش. یک قدم به سمت سال برداشت. سال که روی پاشنه هایش بلندش تلوتلو می خورد یک قدم عقب رفت. حالا پشتش به پلکان بود.

با اضطراب گفت:"مارلا، مارلا. حواست باشه. این یه بازیه"

مارلا فکر کرد که یک بازی نیست. واقعا هم قصد نداشت که انقدر محکم هلش دهد. سال از پشت از پله ها افتاد. صدای جیغی آمد و یک صدای ناهنجار بلند. مارلا با خودش فکر کرد: این به اون در.

بعدها گفت:"به خاطر کفش هاش بود". دیگر داشت خارج از اختیار هق هق می کرد. "مچ پاش پیچ خورد. نباید اونا رو برای همچین جایی می پوشید. من بهش گفتم ها!"
کنت اسکس اول ترسیده بود، اما مارلا در دورانِ عزاداری به دادش رسید. آخر کنت گفت:"طفلک گلوریانا. آخرش هم گنده دماغیش به کشتنش داد. خیلی درگیرِ خودش بود،  نیست؟"

و بعد اعتراف کرد که مثل خیلی مردها تمام این مدت در خفا مری را می خواسته است. گرچه هیچوقت حضوری همدیگر را ندیده بودند. تا همین حالا.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

Moment/ Margaret Atwood

آن لحظه ای که
پس از سالیان دراز تلاش و
سفری طولانی
وسطِ اتاقت، خانه ات، نیم هکتارت، مایل مربعت، جزیره یا کشورت می ایستی
و دستِ آخر می دانی
چطور سر از آنجا در آوردی
و می گویی، من مالکِ اینجا هستم

در همان لحظه است که درختان
بازوان لطیفشان را از گرداگردت می گشایند
پرندگان زبانشان را باز می ستانند
صخره ها ترک بر می دارند و فرو می ریزند
هوا چون موجی از تو می گریزد
و تو نمی توانی نفس بکشی

نه، آنها نجوا می کنند
تو مالک هیچ چیز نیستی
مسافری بودی که هر از گاهی
از تپه بالا می رفتی،
پرچمت را بر فرازش می افراشتی
که فخر بفروشی

ما هیچ گاه به تو تعلق نداشتیم
هرگز تو نبودی که ما را کشف کردی
همه چیز همواره، درست برخلافِ این بود


لحظه/ Margaret Atwood

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

سنگریزه/ زبیگنیو هربرت

سنگریزه
آفریده ای است بی نقص
همسان خودش
و آگاه
به حدودش
سرشار از
مفهوم "سنگریزه بودن"

با بویی که
هیچ چیز را در ذهن تداعی نمی کند
نمی رماند و
میلی بر نمی انگیزد

حرارت و سرمایش
بی نقص و باشکوه است

وقتی در دست می گیرمش
و بدن نجیبش را
با گرمایی کاذب گرم می کنم
اندوهناک می شوم

سنگریزه ها رام نمی شوند
و تا آخر دنیا
با چشم هایی آرام و صاف
به ما
نگاه می کنند

سنگریزه/ زبیگنیو هربرت

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

ادرلزی

و کولیی هست که بهتر از همه می خواند. تو دیگر از سوز صدا، سوز نمی گیری. ادرلزی می خواند و تو زمانی عشقبازی کرده ای که ادرلزی پخش می شده. چطور شدی؟ چطور دلت رها شد اینطور؟ یکی گفت: "کتی چکار میخوای بکنی؟ با این همه مشکل؟". خندیدم و گفتم: "درست میشه". و دردم از نبودن کسی نیست. دردم از گذشته ای است که به دروغ گذشته ست. دیگر آن هم مهم نیست.
دیروز بود. در زدم. دری باز نشد. پشت در کسی هزاران کیلومتر دورتر از من بود. تمام مدتی که آسانسور پائین می رفت، من هم پائین رفتم. انقدر پائین که به گرمترین نقطه زمین رسیدم. درست در یک صدم ثانیه، حاضرم قسم بخورم، درست در یک صدم ثانیه، همه چیز مثل فیلمی از جلوی چشمم رد شد. باید مردن چنین تجربه ای باشد. و صدایی که حالا هزاران کیلومتر از دلم دور کرده ام تمام مدت میگفت: "کتی من اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم؟ ... کتی من اصلا نمی خوامش، من تو رو دوست دارم ... این یک ازدواج مصلحتیه .." . دستی به گرمی دور گردن و کمرم پیچید و محکم مرا به سمت تن صاحبش کشاند. صدایی در گوشم گفت: "نترس. ناراحت نباش. یه کاریش می کنم. حالا اومده باشه. یه کاری میشه دیگه ... ناراحت نباش".
شاید باور نکنی ولی یک سال در درست یک ساعت خلاصه شد. یک ساعت فیلم گذشته پخش شد. حتما باید مردن چنین حسی باشد. هلیا گفت :"کتی یک سال دلسوزی کردی؟ یک سال تحمل؟ یک سال خودتو گول زدی؟ مهم ترین سال زندگیتو صادقانه گذاشتی کف دست این آدم؟ این آدم؟". این آدم را که گفت تنم مورمور شد. به عطسه و سرفه افتادم. این آدم؟ چرا نخواسته بودم باور کنم؟ به چه دل خوش کرده بودم؟ باید سردم می شد نه؟ اما باد داغی از کنار گوشم گذشت و حرفی نزد. یک ساعت ادرلزی ناله کرد و من دندانهایم را به هم فشار دادم. یک ساعت ادرلزی ترانه ناتمام زندگیم شد.
دیشب به سمیرا گفتم: "تمام شد". حالا روی تپه ای ایستاده ام رو به دریاچه ای وقت غروبی که دیگر تاریک شده ست و نور کمرنگ خورشید بیحالم می کند. روی دریاچه پر است از شمع و کسی ادرلزی می خواند. نه پشیمانم، نه غمگین، نه عصبانی. بالای تپه و غرق در بوی چمن ایستاده ام و به تمام یک سال، به تمام صداقت بیرنگ و بی نیاز فکر می کنم و دیگر هیچ. چیزی مثل غرور تنم را گرم می کند. ادرلزی را فرصت نمی دهم تمام شود، دوباره دکمه پلی را می زنم. "تمام شد."

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

آدم نمیشم که

لامپ با کلیدش کار می کند. کلید را بزنی روشن می شود، نزنی نمی شود. هیچ دری بدون کلید باز نمی شود. بدون مشروب مست نمی شوی و بدون سیگار نشئه. ساز نزنی، صدایش را نداری. ناشنوا باشی هم همینطور. همه چیز با قوانینش کار می کند. هیچ چیز خارج از قوانینش عوض نمی شود، روشن نمی شود، خاموش هم نه. طبیعت با قانونش میچرخد. قانون جنگل. تنازع بقا که هر که گفت در جامعه بشری نیست به قبر اجدادش خندید.
روابط هم همینطور. وزنه های قدرت. قدرت را هر چه می خواهی تعبیر کن. روابط انسانی هم که بین دو جاکش به نام انسان برقرارند مستثنی از قانون طبیعت نیستند. قوی تر ها به پیش می روند و ضعیف تر ها له می شوند. باور نمی کنی بمیر چون واقعیت دارد.
بدون داشتن وزنه ای که به وزنه طرفت بچربد، حتی روابط انسانی را هم نمی توانی پیش ببری. اگر روزی که به کسی احتیاج داشتی، نیازت چربید به چیزی آن طرف قضیه، برنده ای. و گرنه فراموشش کن دوست من. کافیست در رابطه با کسی قرار بگیری که وزنه اش در همه حال به تو بچربد. روزی وزنه نیازش به منطق تو و روزی وزنه منطقش به نیاز تو. کافیست روابطت را از معادله طبیعت بیرون بیاوری و به زور بگذاریش در معادلاتی که خودت ساخته ای. خودت را مسخره می کنی. چون در هر حال، بازنده ای حتی اگر خودت را از بازی بیرون بکشی.
اینطوریست که وقتی به جایی می رسی که می بینی ماندن طرف در رابطه به خاطر خود رابطه نبوده ست، به خاطر وزنه های سنگینش بوده ست، دلخور می شوی. میبینی که وزنه های خودت را هم برداشته ای و با معادلات انسانیی که از خیلی قبل از جنگ اول جهانی اشتباه بودنشان ثابت شد، گذاشته ای در کفه طرفت. امتیاز داده ای و امتیاز نگرفته ای. خورده ای و نزده ای. جایی که باید منطقت به خواست طرف میچربید، گول خودت را خوردی و نچربید. جایی که باید خودت را به باختن می زدی و میگذاشتی حداقل همان چند وزنه دستت بماند برای آینده ات، به جای ایمان آوردن به قانون تلخ تنازع بقا، به انسانیت ایمان آوردی و وزنه ها را با بیخیالی تمام سر دادی دست حریف. باورت نمی شود که لامپ بدون زدن کلیدش روشن نمی شود؟ در تاریکی بمان

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

ورطه

چمدان من همیشه آماده بود. همیشه میدانستم که وقت فرار که برسد، گوشه اتاقی کز کرده است و بی کنایه و طعنه ای پذیراست. تمام نق ها و خستگی ها و عجز و لابه ها همانجا تمام میشد. همانجا که همه چیزهایی که ممکن بود لازم باشند، کوبیده میشدند داخل چمدان و تمام خشم ها، وقت کلنجار رفتن با در چمدان، خالی میشدند. فرار میکردم. از شهری به شهری. از خانه ای به خانه ای. خودم را جا میگذاشتم همانجا که بود و برمیگشتم سر خانه اول. خانه فراموشی و از صفر ساختن و از خمیر هیچ، شکل زندگی در آوردن. برگ که نداشته باشی، بی ریشگی نابودت میکند اگر یک جا بمانی. چند تار ریشه نحیفی که باقی مانده ست را باید ببری و جایی دیگر بکاری. شاید که این بار بگیرد، شاید. هر بار که باد ویرانی وزید، به جای ایستادن، فرار کردم و رها شدم.

این خاک هم ریشه ام را در خود نگرفت. خاک دستهای تو هم نامرغوب بود و سنگین و پر از ناخالصی. فکر فرار همیشه گریزگاه بود. امید این بود که این بار هم بتوانم جایی فرار کنم. این بار که چمدانم را بستم، جایی برای فرار نداشتم. چمدان صبور، این بار انگار با دلسوزی نگاهم میکرد، انگار میدانست، راه نمی آمد. نه حوله ها جائیش جا پیدا میکردند، نه حتی مسواک. انگار این بار نق ها و خستگی ها و عجزها تمام چمدان را پر کرده بودند و جایی برای چیزی نمانده بود. حتی هیچ هم نمانده بود که در دست زندگیم بگیرم و بسازمش. این بار، حجمی متعفن و بی شکل در دستهایم مانده بود که به هیچ صراطی مستقیم نبود. فقط بوی آزار دهنده اش دیگران را فراری میداد.

این بار، چمدانم را گذاشته ام مثل همه تجربه های تلخ همان گوشه بماند. خودم را حتی از چمدان، حتی از تلاش، حتی از امید به خوب شدن چیزی محروم کرده ام.  مانده ام در جایی که نه خاکش بار میدهد به همان چند نخ ریشه نازکی که چیزی به خشک شدنش نمانده، نه چمدانی هست که همه خستگی ها را جای دهد، نه امیدی به خاکی دیگر. از خیر درخت ماندن گذشته ام. از خیر اینکه از کنده ام دودی بلند شود و اجاقی گرم کند گذشته ام. از خیر همه چیز گذشته ام. با سردردها و نگرانی ها و خستگی ها، به این امید ایستاده ام که عابری از کنارم رد شود و عکس بگیرد. شاید این عکس، همان چیزی بود که از درخت من باید باقی می ماند.