۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه

املا

دیوانگی. خواستنِ چیزی، بیش‌تر از گنجایشِ ذهن، تصّورِ غیرِممکن، شتاب به سویِ محال. تو از دست‌رفتنی نیستی. مشقِ شب: تو از دست‌رفتنی نیستی. از رقص‌ها و پایکوبی‌هایِ ما یک لشکر رویازده سالم به دیارِ سرد برگشته‌اند. تو اما هم آن‌جا مانده‌ای، هم این‌جا. کمی بر موهایت خاکِ شادی نشسته‌است، دهانت نیمه‌باز اما، انگار همان‌جا رویِ همان صندلی نشسته‌ای، تو برنگشته‌ای. نه تو، نه رویایِ تو به سویِ من بازنگشته‌اید. مشقِ شب: باید فکری برایِ فاصله کرد. برایِ کابوس‌هایِ کوتاه که بینِ مه و آب می‌تانگوئیدند. بله، زبان اشتباهِ مسلم ماست، وگرنه یک کیلومتر چه فرقی با قطاری که به سمتِ ساحلِ فاشتا می‌رود داشت؟ وگرنه از بزدلیِ من نبود که تو آن‌جا رویِ صندلی در جشنِ رویاهام نشسته‌ای و برنگشته‌ای به عودِ کنارِ پنجره، از کلمه‌ی دیگری بود، یا از بزدلیِ تو، که دهانِ نیمه‌بازت را نبسته‌ای، صبحِ زود رفته‌ای، رویاهایم را قورت داده‌ای، برنمی‌گردی؟ مشقِ شب: زنگِ در خراب است. برنگرد.

هیچ نظری موجود نیست: