۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

Niggerlips/ Martín Espada


"سیا لب‌شتری" لقبِ مدرسه‌ایِ
من بود.
داگلاسِ هم من را به همین نام می‌خواند
مکانیکِ ماشین، با خالکوبی‌های سبزش
رویِ هر ساعد،
و گروهِ کری از صورت‌هایِ گردِ صورتی
که نیش‌هایِ خوشمزه‌شان باز بود
از ردیفِ عقبِ کلاس‌هایی که،
سرشان رفته بود از وزوز معلم‌هایی
که بسیار به کندی حضور و غیاب می‌کردند.

داگلاس لاف می‌زد
از گشت‌زدن‌هایِ با ماشینش
نزدیکِ پیاده‌روهایِ بچه‌هایِ سیاه‌پوست
تا یک تفنگِ بی‌خشاب را نشانه بگیرد،
تا کاکاسیاه‌ها را بِرَماند
مثل دسته‌ی کلاغ‌ها از درخت،
این‌طور می‌گفت.

پدرِ پدربزرگم لوئیس هم
یک کاکاسیا بود،
کفاشی در تپه‌های قهوه‌ی
پورتو ریکو، 1900.
خانواده او را چون راز می‌پنداشتند
و هیچ عکسی از او نگاه نداشتند.
پدرم به خاطر می‌آورد
پودرِ سفیدِ بچه را
که هرگز نتوانست
پوستِ مسیِ سمجش را سفید کند،
و خانواده می‌گویند که
او هنوز مگسی در شیر است.