۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه

The Poet's Coat/ Martin Espada

برایِ "جف مِیل"

وقتی من سرفه می‌کنم، مردم در می‌روند،
از ترسِ بیماریِ معدنچیِ زغال،
تصورِ فورانِ خون
از چانه به پایین. در اتاقِ اورژانس
دکتر به عکسِ اشعه‌ی ایکس اشاره می‌کند
آن‌جا که ریه چون شعری در‌هم ریخته، مچاله می‌شود.

تو سرفه‌ام را شنیدی، بارانی‌ات را کندی
و با مراسمی به شانه‌ام گذاشتی،
و من شهریارِ باران و باد شدم.
نگهش دار، گفتی. تو آموزگار من هستی.
نگاهش داشتم، بارانی‌ای خود چون فیلم‌هایِ نووار.

جنگِ ویتنام رودی از قایق‌هایِ حصیری سوزان
در ذهنت پیچاند، اما هنوز دست‌هایت
پر از شعرهایی بود که چون ماهی می‌درخشیدند.
بزرگ‌راه‌هایِ ویرجینیا گشت‌هایِ اشباحِ متفقین را فرستادند
تا در رویاها حلق‌آویزت کنند، مردی سیاه با کتاب‌هایی بسیار،
اما تو هم‌چنان یقه‌ی بارانی‌ات را دور گردنِ من جا می‌انداختی.

حالا تو مرده‌ای، قلب‌ات تندتر از آن می‌زند
که دکترهایِ بیمارستانِ متخصصان بتوانند ضربانش را نگاه دارند،
شیشه‌هایِ قرص‌هاشان تلق‌تلق می‌کنند، رقصِ مامبویی برایِ نفرینی‌ها.
شبِ مراسمِ سوگواری‌ات در بوستون،
بارانی‌ات را پوشیدم، سرتاسرِ ساحلِ فلوریدا طوفان بود.
باد صورتم را با شن می‌گزید، و با هر سیلی
خاکسترهایت را به یاد می‌آوردم؛ با هر شلیکِ توپی
در باران، بارانی‌ات زره سامورایی‌ای شد.
بر ساحل، استخوانِ ماهی پفکی‌ای یافتم،
خارها و پوستِ پلنگی‌اش، خورده‌یِ نمکِ فاتح.
بارانیِ تو فاتح را باز به جانبِ دریا راند.

به زودی خاکسترهایت به سویِ قبرستانِ متخصصان در ارلینگتون پرواز می‌کند،
جایی که روزی یک ژنرال از متفقین
تو را از قاطران و خوک‌هایِ خود پنداشته بود.
بر آنَم که شعری چون این بارانی بنویسم،
با دکمه و جیب و پارچه‌ی سبز،
شعری به سودمندیِ یک بارانی برایِ مردی که سرفه می‌کند.
به من درس بده.


بارانیِ شاعر/ مارتین اسپادا

۲ نظر:

ناشناس گفت...


خیلی قشنگه...
/سارا

Uncertain گفت...

عزیزی سارا خانوم بانو