۱۳۹۲ فروردین ۳۱, شنبه

en la calle San Sebastián/ Martin Espada


اینجا در یک بار، در خیابانِ قدیسان
در خیابانِ سن سباستین،
رقاصی سفیدپوش با شالِ قرمزِ قرمزی
در خیابانِ سن سباستین،
خداوندانی را می‌خواند که به دستِ برده‌ها آزاد شدند
در خیابانِ سن سباستین،
و صورتِ برنزش فانوسِ عرق است
در خیابان سن سباستین،
و دست‌ها بر طبله می‌کوبند انگار که بر مگس‌هایِ مزرعه
در خیابانِ سباستین
و به یاد می‌آورند ضرب رویِ جعبه‌هایِ بسته‌بندی را
در خیابان سن سباستین
از آن روزها که سرکارگران طبل را ممنوع کرده بودند
در خیابان سن سباستین
و ترومپت‌ها چون طوطی‌هایی از طلا جیغ می‌کشند
در خیابان سن سباستین،
ترومپت‌هایی که قاصدِ پایان جنگ‌اند
در خیابان سن سباستین،
و سربازها تفنگ‌هاشان را روی سنگفرش‌ها می‌ریزند،
و قدیس، خود نیزه‌ای را به دو نیم می‌کند
در خیابان سن سباستین،
و پدربزرگ‌ها و پدرهایِ گم‌شده پیدایشان می‌شود
در خیابان سن سباستین،
انگشت‌هایشان ریشِ فولادی-پشمیِ من را می‌کشند
در خیابان سن سباستین،
نجوا می‌کنند که: ریشت خاکستری‌ست،
در خیابان سن سباستین،
مشروب‌هایشان را می‌ریزند رویِ میز
در خیابان سن سباستین،
تا آن‌جا که پسرعموها به رختخواب ببرندشان
در خیابانِ سن سباستین،
و رقاصِ سفیدپوش با صورت برنز
در خیابانِ سن سباستین،
موهایش را از باران بتکاند، چون خدایِ طوفان‌ها
در خیابان سن سباستین،
و بخواند برای خونی که در سینه می‌کوبد
در خیابان سن سباستین،
و ستایش کند خونی را که می‌کوبد در دست‌ها
در خیابانِ سن سباستین.
در خیابانِ سن سباستین.

هیچ نظری موجود نیست: