۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه



از خودمون.

انگار کن جایی ازاین همه درد رها شوی
محشورشوی
با خنده‌های کودکان و نگاه بی‌گناه سگ‌ها
و واگن‌های خالی متروها که به مقصدهای نامعلوم می‌روند
بی‌آنکه برگردند
عروسک بزرگی است خدا
یک چشم و از چشم افتاده
بنشینی بر شانه‌ی راستش
کهکشان راه شیری را کز کنی
که بنشینی به ستایش چشمیِ در خانه
و ملحفه‌ای که هنوز بویی به آن چسبیده است
انگار کن که این همه درد
از چشمِ یک چشمِ خدا بریزد
بر خانه‌هایی که بر آب رفتند
که یک روز با دو چشمِ بسته
با عطسه‌ی ناشیانه‌اش
 بر باد برویم.