۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

کمپوت ِ هذیان


تمام ِ خانه را آب برداشته. سقف‌ها نم‌گرفته و لکه‌دار و قهوه‌ای شده‌اند و آب می‌چکد و صدای ِ پوکی می‌آید که هر آن سقف‌ها می‌ریزند. تعجبم از این است که چطور؟ من فقط یک روز خانه نبوده‌ام. در خانه می‌چرخم. یک گوشه پدربزرگ نشسته است و می‌خواند:"رفتنی می‌رود و آمدنی می‌آید/ شدنی می‌شود و غصّه به ما می‌ماند". غمگین‌تر و کلافه‌تر از آنم که منتظر ِ بقیه‌اش بنشینم. می‌روم به گوشه‌ی دیگر. دکترم خونسردتر از همیشه است. من هم آرام‌ام. به فارسی می‌گویم:"دکتر پدربزرگ که مرده است، اما بقیه را باید از خانه بیرون ببریم. این سقف‌ها هر آن می‌ریزند". دکتر به انگلیسی جواب می‌دهد که دیر شده است. این‌ها که اینجا هستند یا زرنگ‌تر از این حرف‌ها هستند که زیر ِ آوار بمیرند یا آلردی مرده‌اند. جمعیّت ِ خانه را یکی یکی نگاه می‌کنم. این‌ها را من نمی‌شناسم. کی وارد ِ خانه‌ی من شدند؟ عدّه‌ای نشسته‌اند و پوکر یا چیزی چون آن بازی می‌کنند. عدّه‌ای غرق در دود  راجع به چیزهایی که من به هیچ عنوان نمی‌فهمم بحث می‌کنند. یکی‌شان دستش را روی ِ شکم گنده‌اش گذاشته و مدام انگشت‌هایش را به نوبت در دماغش می‌کند و بعد به تخت ِ من می‌مالد. چنان عصبانی می‌شوم که به قصد ِ کشت به طرفش حمله‌ور می‌شوم. نیست می‌شود. دود می‌شود. همه به من می‌خندند. من هم فکر می‌کنم که من حالا سی و یک ساله هستم و هزار بدبختی از سر گذرانده‌ام و خیلی زرنگ شده‌ام و مقدار ِ زیادی هم بوکوفسکی خوانده‌ام. پوزخند می‌زنم و می‌گویم:"بدبختا به خودتون بخندیدن که همه تون مرده‌این". آنها هم به تخمشان تحویل نمی‌گیرند و همچنان می‌خندند. من بغض می‌کنم و به صاحبخانه‌ام نگاه می‌کنم و آرزو می‌کنم که کاش این هم نباشد. کاش خودم هم نباشم. صاحبخانه‌ام مثل ِ آبدزدک جست می‌زند و می‌پرد بیرون از خانه. ردّ ِ پاهایش تا دورترها می‌ماند.
یک کلبه‌ی چوبی‌ست. مثل ِ سونا. رئیس و یک نفر ِ دیگر یک گوشه نشسته‌اند. من دستش را می‌گیرم و می‌برم به همه معرفی می‌کنم. پیرهن ِ سبز و سفید پوشیده‌ام و گاهی احساس می‌کنم پوست ِ بازویم به دستش کشیده می‌شود و قلقلک می‌شوم.  بعد با خودم می‌گویم که چقدر خرم. خوب که چی؟ حالا که تمام شده؟ و فکر می‌کنم که پس اینجا چه کار می‌کند؟ الآن باید در کافه‌ای باشد یا نشسته باشد قربان صدقه‌ی دخترها برود یا هم که... مامان را می‌بینم که گوشه‌ای نشسته و به روش ِ خودش سبزی‌ها را خرد می‌کند. دستش را رها می‌کنم. از گرمای ِ کلبه (که بارها در خواب‌های ِ قبلی به کرّات دیده‌ام)، می‌زنم بیرون و زمستان است. تمام ِ راه را تا خانه‌ی آب‌گرفته برمی‌گردم. بغض می‌کنم. احساس می‌کنم صدایم می‌زند. روی ِ برف نوشته‌اند:"
برای من کمی از دست هات را بفرست/ حالم بد است/  دیوارها  تعادلشان را/ از دست داده اند". به وضوح صدایش را می‌شنوم. صدای ِ زنگ ِ تلفن بیچاره‌ام می‌کند...
*****
فااااک. ساعت نه و نیم شده. تف به این هوا پس چرا روشنه؟ من امشب تولّد دعوت بودم. من امشب قرار بود تمام ِ گند ِ دو روز ِ گذشته رو ببرم و برقصم. فااااک. فااااک. فااااک. قلب دیگه ضربانش بیش از حد شده. می‌زنم بیرون. تا سر ِ کوچه. برمی‌گردم. دوباره آسانسور. دوباره بیرون. درست مثل ِ دیوونه ها. رودخونه. فاااک نه رودخونه نه. خواب؟ نه. این چی بود. پنج دقیقه بشینم روی پلّه ها و سیگار بکشم و خواب رو حفظ کنم. فااااک.  زنگ می‌زنم به صاحب تولّد. می‌گه هنوز هم دیر نشده بیا. می‌دوم طرف ِ رودخونه. نه. نه. نه. برمی‌گردم خونه. می‌رم طرف ِ حموم. ترس و پانیک برم می‌داره. این درست مثل ِ کابوس‌هاست. دیر رفتن به مهمونی ترسناکه. اون هم با این بی‌رحمی ِ حاکم به زندگی. فاک. حیف شد. تولّد بود. برمی‌گردم به رختخواب. زندگی یه کابوس بیشتر نیست. صدای ِ رفیق تو گوشم می‌پیچه:"کتی به هر چیزی اونقدری بها بده که باید". این کلمه‌ی "باید" رو با تأکید ِ همیشگی می‌گه. من هم پوزخند می‌زنم که:"راس می‌گیا بابا من کسخلم. خوب اون تخمش نیست من باشه؟". رفیق می‌گه:"همووون". هر دو می‌خندیم به آگاهی ِ اینکه هر دو کوچکتر از این حرفهائیم. هر دو بنده ی غم ایم. من دست به موهاش می‌برم و درستشون می‌کنم. فردا جبران می‌کنم رفیقم. فردا جبران می‌کنم.