۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

Enough

دیگر بعد از آن روز همه چیز شکل ِ آن بیمارستان شد. تا قبل از آن شکل ِ برف ِ ده ِ بهمن ِ هشتاد بود که درد کلیه بابا و همه را کشانده بود بیمارستان و در سکوت ِ مهیب ِ برف من به او زنگ می‌زدم و پیغامگیرش چیزی شبیه ِ "من گلی پژمرده دارم بر مزاری می‌خواند.". همه چیز شکل ِ آن هراس و آرامش و ضربان ِ منظم ِ قلب بود. تند، اما منظم. اما شبیه ِ زندگی.
بعد از آن، همه‌ی دنیا شکل ِ بخش ام هفتاد و شش ِ هوددینگه شد. بوی ِ شامپوهای ِ بی‌عطری که بوی الکل می‌دادند. بوی ِ نکبت‌زده‌هایی که در انتظار ِ دلخوشی ِ گدایی ِ نشئگی قرص راهروها را با گریه طی می‌کردند. شکل ِ ترسیده‌ها و نترسیده‌ها از مرگ و زندگی. شکل ِ بیمارهای ِ مالیخولیایی ِ پارانوئیک که با هم شده بودند یکی، که همدیگر را امید می‌دادند که امیدی هست و نبود، جز دربه دری ِ نشئگی و سیگاری که کسی بخرد و از بیرون بیاورد. جز"لینا" که تمام ِ تن ش خط ِ تیغ بود و من که به همه‌ی قرص‌ها آنقدر بالا می‌آوردم که به خون برسم و همه‌ی بیچاره‌هایی که دنیا جایی برای ِ تنهایی ِ بزرگشان نداشت و انداخته بودنشان همان گوشه‌ی دنیا. ام هفتاد و شش ِ هوددینگه. عاصی ترین‌هاشان به اتاق ِ سیگار می‌رسیدند و با من گپ می‌زدند. من هم بعد ِ روز ِ ششم دیگر گریه نکردم. سیگار کشیدم و به دنبال ِ قرص‌هایی رفتم که ...
-          چی شده؟
-          افتاده.
-          قرص چی بهش دادن؟
-          آمپول ِ تریازولام.
-          حساسیت داده
-          هلو؟ می‌تونی دست ِ من رو حس کنی؟ نه تو نمی‌میری. بهت قول می‌دم. بهت قول می‌دم. دختر ِ خوب. تو نمی‌میری. دست ِ منو بگیر. ببین. حسش می‌کنی؟ نمی‌میری.
نمی‌خواستم بمیرم. و دنیا در بازوهای ِ قوی ِ پرستار ِ شیفت ِ آن شب به پایان می‌رسید. بعد از آن شب، همه چیز شکل ِ غذاهای آماده‌ی چهاروعده‌ای ِ زوری شد. شکل ِ آب‌میوه ها و قهوه‌های اجباری. شکل ِ پرستارهای ِ یخی بخش ِ ام هفتاد و شش که دکتر ِ بی سر و پا با غلظت ِ تمام "خوتی سکس" ادایش می‌کرد.  قبل از آن، شکل ِ "سر ِ کوی ِ دوست" کورش یغمایی بود که با نفس‌های او می‌پیچید و جانم می‌داد. دیگر هیچ چیز جانم نمی‌دهد. همه چیز جانم را می‌گیرد. سردرد جانم را می‌گیرد. دلتنگی و قبض، جانم را می‌گیرد. اما دیگر از مرگ نمی‌ترسم. دیگر از این ضربان ِ نامنظم نمی‌ترسم. ای بی تو من خراب، از خودم می‌ترسم. ای قرص‌های گم‌شده و چاق کننده، ای همه ی آنهایی که ترکم کرده‌اید و دلم پیشتان مانده و نمانده. ای حال ِ بد که نباید گفت، نباید به کسی گفت، نباید نالیدش.
بعد از آن روز، نه قبل از آن روز، از همان ده ِ بهمن هشتاد من در به در ِ هیچ شدم. دیدی؟ سر ِ خاک ِ یخ‌زده‌ی خانه‌ای که نداریمش نشسته‌ام. عشقی که ندارم ش دیگر. همه چیزی که ندارم‌ش دیگر. از همان ده ِ بهمن ِ هشتاد، کسی خطی از درد کشید تا ام خوتی سکس ِ ستون ِ فقرات ِ امشب ِ من. تا انفجار ِ سر ِ من و رگ‌های سرخ ِ چشم‌هایم. تا تکرار ِ سردی ِ بیمارستان. تکرار ِ خون گرفتن، درد، ده ِ بهمن، پانزده ِ آپریل، هشت ِ آگوست، تکرار ِ همه‌ی اینها بی‌آنکه کسی بشنود، ببوید، بداند که چه گذشته‌ست. آغوشت را به من بده. اینجا هیچ چیز شکل به خودش نمی‌گیرد...

The Thread/ Denise Levertov

 چیزی به آرامی ِ بسیار،
نامرئی، بی‌صدا
مرا می‌کِشد- یک نخ
یا توری از نخ
نرم‌تر از تار ِ عنکبوت و به همان
کشداری. نیازموده‌ام
استحکامش را. هیچ قلاب ِ خارداری
مرا نشکافته و ندریده‌ست. آیا
مدتی پیش نبود که این نخ
کشیدنم را آغاز کرد؟ یا
خیلی پیش‌تر؟ آیا من
زاده شده بودم با گره‌اش بر
گردنم، چون افساری؟ وحشتی نیست
اما هیجانی‌ست
از شگفتی که مرا وا می‌دارد
نفس‌ام را حبس کنم آن هنگام که حس می‌کنم
تقلایش را درست همان وقت که گمان می‌کردم
خود را گسسته و رفته بود.

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

People at Night/ Denise Levertov



شبی که فاصله می‌اندازد میان ِ تو و تو
و تو و تو و تو
 و من: ما را از هم می‌گسلد، مردی با آرنج‌اش
در جمعیت.
ما به دنبال هم نخواهیم گشت، حتی –
 سرگردان به راه ادامه نخواهیم داد، هر کدام به تنهایی، بی‌نگاهی
به ازدحامِ ِ کند.
میان نمایش های فرعی، زیر ِ تابلوهای سینما،
تصاویری که از یک میلیون چراغ ساخته اند،
هیولاهایی که تکان می خورند و باز هم تکان می خورند،
بر فراز ابری از بوهای غلیظ،
غذاها، مغز ِ آجیل‌های تف‌داده -

یا آن هنگام که به سمت ِ آپارتمانی می‌روی، برای ِ تو
یا برای ِ تو، می‌بینی
کسی در تاریکی نشسته است:
به راستی او کیست؟ تو چراغ را
روشن می‌کنی تا ببینی: نام را می‌دانی اما او کیست؟
اما تو نمی‌بینی.

نور ِ فلورسنت عبوسانه می‌لرزد، یک
وقفه. اما تو فرمان می‌دهی. او چنگ می‌زند
به هر چهره و بالا می‌گیردش
از موهایش برایت، نقاب پشت ِ نقاب.
تو و تو و من تکرار می کنیم
اشاره‌هایی را که می‌سازی وقتی زبان
بازمانده است و سخن می‌گویی
و سخن می گویی، می‌خندی، می‌گویی
"من" و "من"
که یعنی "هر کسی" 
هیچ کس.

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

تویی

آیا این بوی ِ زیر ِ بغل ِ من نیست که یاد ِ دبیرستان و مام‌های ِ سیصد تومانی‌ست؟ مگر چقدر گناه کرده بودیم؟ اینکه تکراری نباشم، و از یاد ببرم تو را، تو را، طعم ِ تنِ نچشیده‌ات را؟ تقصیر تو بود که من وقت ِ خواب تنم گرفت و هنوز بیدار نشده.
همه چیز، همه چیز تقصیر ِ توست. نمایشگاه‌های کتاب قهوه می‌فروشند. رفتی؟ واقعا رفتی؟ ببین من دیوانه‌ی زشتی ِ عکس‌هایم شده‌ام. من نمی‌‌خواهم دیگری باشم، ساکی نخورم، تنم کشیده باشد و جای ِ دست‌های تو بماند روی دنده‌های دختری که من نیستم، که تقصیر توست لعنتی ِ بی‌خیال.
فکر کرده‌ای منتظر ِ چه مانده ام؟ چهارشنبه‌سوری ِ امسال هم تقصیر ِ توست. چقدر گناه کرده بودیم وقتی هیچ کداممان نبودیم. لعنتی ِ بی‌خیال. نبودیم و تو همیشه منتظر ِ من ماندی و دل ِ من ریخت، می‌ریزد، گناه می‌کند که ببخشی‌اش. تسلیم هم نمی‌شوم. همین فردا سه بطر ساکی خریده‌ام و گذاشته‌ام دم ِ نمایشگاه ِ کتاب ِ خیابان ِ خانه‌‌ام که تهران است، اکباتان است و لعنتی‌های ِ بی‌خیال من بدحال نیستم من خوبم خوبم خوبم و اگر گریه می‌کنم خوبم و اگر تب می‌کنم خوب‌تر و تقصیر ِ اوست که خانه‌ی روبه رو علف بار می‌گذارد و من می‌خواهم و از خجالت می‌ترسم، تقصیر ِ همه‌ی لعنتی‌های بی‌خیال است که من یک‌شبه زشت شدم و بوی ِ حشیش ِ تو تا دهن ِ من رسید. صف ِ پرنده‌ها و هواپیما مخالف ِ هم می روند.