۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه


آهی به بلندایِ پیغام هایی که از سرِ اتفاقِ شنیدنِ دوباره ات از نو خواندم و خواندم و خواندم، به عمقِ دلی که به حالِ آن روزهایم سوزاندم.

Prisoners/ Denise Levertov


با اینکه راه‌ها دستِ آخر
به همان درِ همیشگیِ مرگ ختم می‌شوند
و ما بر آن می‌کوبیم، آماده
که وارد شویم و بر ما
به آسانی گشوده می‌شود،
باز
در تمامِ این سفرِ طولانی
ما در زنجیر رفته‌ایم
غذای‌مان سیب‌های ممنوعه
گس و پرسوراخ از کرم‌ها.

آن طعامِ دیگر را می‌چشیم که زندگی
به مانندِ دخترِدستگیرِ رعیت
چنان که عبور می‌کنیم، به ما می‌بخشد
اما دهان‌هایمان جمع شده‌اند
زبان‌مان خاکستری.

لذت نیست آنچه از کفِ ما رفته‌ست-
مهیبِ آتش، زبانه می‌کشد
در تاریکی و روشنایی و خواهد کشید
آنچه رفته است
شادکامیِ همگانی است،
نان ساده‌ای که می‌شد بخوریم
باهمان سیبِ ممنوعه‌ی همیشه