۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

پلیس؟ بلیس

خسته از درگیری های روزانه، ایستگاه را رد می کنم. با بی خیالی شانه بالا می اندازم و فکر می کنم که یک ساعتی که باید منتظر اتوبوس بمانم را چه کنم. با سیگار و فکر و موسیقی مشغولم که سر و صدایی می شنوم. چند قدم آن طرف تر، نیمکتی است که بی شباهت به مرز نیست. کسی با جثه ای عظیم این طرفش ایستاده است، مست لایعقل، با موهای طلایی و چشم های قرمز از مستی، بی پیراهن و با شلواری که هر آن ممکن است از پائین آن شکم باورنکردنی سر بخورد و بیفتد. دست هایش را به شکمش می زند، فریاد می زند و تهدید می کند. شیشه های آبجو روی نیمکت ولو شده اند. آن طرف نیمکت، دو مردک ریزه میزه که یکی را دیوث می نامیم و دیگری را ترسو، دور خودشان می چرخند. مرد مست، تهدید می کند و دیوث می زند. با لگد به شکمش می زند و بدو بدو در می رود و به طرف دیگر مرز جست می زند. دیوث، لج در آور است و خونسرد. مرد مست به این سو و آن سو تلو تلو می خورد و به خودش و زمین و زمان فحش می دهد. دیوٍث به سمتش خیز بر می دارد و با نگاهی موذی و جاکش وار مردم و عکس العمل هایشان را زیر نظر دارد.
مردم. مردم. عده ای با چشم های هراسان به دنبال جایی هستند که از تیرکش هر دردسری دور باشند. عده ای با تحقیر به مرد مست خیره می شوند و عده ای دیگر با پوزخند. در فواصل زمانی مختلف کنار هر عده می ایستم. آدم های شبیه به هم کنار هم می ایستند. انگار آدم های از یک چیز می ترسند، از یک چیز تهوعشان می گیرد و به یک چیز پوزخند می زنند. می توانم با آن عده که ترسیده اند ارتباط برقرار کنم اما خوشحالم که به اندازه آن مرد مست نیستم تا تمام تهوعم از دنیا را در صورت دو دسته دیگر بالا بیاروم. ترس برای من قابل تحمل تر است. حداقل فرار به خاطر ترس.
نیم ساعتی گریز و فرار ادامه دارد. دیوث مرد مست را عصبانی می کند. ترسو مدام می گوید: "استوپا، اسلوتا" و پشت دیوث خودش را قایم می کند. دست هایش می لرزد و از دوستش می خواهد که تمامش کند. اما دیوث کوتاه نمی آید. خوراک خوبی پیدا کرده است. دست به جورابش می برد. چاقو را می بینم. شاید می خواهد مطمئن شود که در جایش هست چون تکانش نمی دهد. دوباره به طرف مرد حمله می کند و لگدی نثار آن شکم هیولاوار می کند.
نیم ساعتی می گذرد که دو پلیس، با قدهای برافراشته و احساس قدرت چندش آورشان وارد می شوند. نمی توانم نگاهشان کنم. در این بین، پلیس ها و عده ای از مردم برایم غیرقابل تحملند. همه ما با دیوانگی یک قدم فاصله داریم. شرایط را مثل هم کنید تا ببینیم کدام مادرقحبه تریم. پلیس یا این مردم یا مرد مست که فقط تهدید می کند و گاهی گریه. پلیس ها دست مرد مست را می گیرند و می برندش. دیوث، فاتحانه "فاک یو" را فریاد می زند و بعد از رفتن مرد مست، همان عده از مردم که حدس می زدم را دور خودش جمع می کند و وراجی می کند. انگار متوجه نگاه خبیثانه من می شود که می پرسد:"وا؟" و من نگاهش می کنم و می گویم:" فاک یو اند د پلیس".
جامعه ای که عده ای مادرقحبه به نام پلیس با پشتوانه آتوریته بخواهند مردمش را از دست هم نجات دهند، فاتحه اش خوانده است. اگر خیلی دوست دارید بدانید:"پس نظم و ایجاد نظم در جامعه چه می شود؟" باید خدمت منورتان عرض کنم:" فاک نظم". تهوع دارم