۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

جنون

اسمش را بگذار جنون. ادواری که چه بهتر. لحظه ای که همه چیز به اندازه اجسام قابل لمس می شود. باید دود سیگار را برای همین دوست داشته باشیم. درست در همان لحظه ست که فکرها به نرمی و گیجی و گنگی دود سیگار رها می شوند و به همه جا سرک می کشند. شک ندارم که در این لحظه بود که راخمانینف دیوانگیش را موسیقی کرد و دالی نقاشی. فقط در جنون می شود دورژاک دنیای نو بنا کند و نیچه بنویسد. شک ندارم.

وای به روزی که جنون را داشته باشی و راه در رو نداشته باشی. دستت نه به موسیقی بند باشد نه به شعر. لحظه ی جنون که فقط گره گاهی در ذهن بعضی دارد، به سراغت بیاید و ناتوان بنشینی و زمان را قورت دهی. جنونت را پهن می کنی روی روزمرگی هایت. در جمع ساکت می شوی و در تنهایی ایستگاه مترو را با وسواس با قدم هایت اندازه می گیری و تظاهر می کنی که یادت رفته است و از اول شروع می کنی. خودت را تا خرخره غرق می کنی در عشق های صنار سی شاهی به آدم هایی که مثل همه خرناس می کشند، مثل همه دروغ می گویند و مثل همه می شاشند. سیگار می کشی و گاهی فکر می کنی در عطش یک قطره الکل ممکن است بمیری.

وای به روزی که این کورساکف بی پدر من را به لحظه جنون برساند و من حتی از روزمرگی ها هم ناامید شده باشم. که انگار من آن جنون تاریخی را دارم و مثل حیوانی رام نشده به این سو و آن سو می کشانمش. و وقتی ناامید و سرخورده از جایی که جنون را به ثبت برسانم شب را به صبح می رسانم، با همان بی خیالی مضحک و همیشگی، فکر می کنم کاش در خانه ام جایی بساطی برای شراب انداختن داشتم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

بدون شرح

عکسش، مرده تر از خودش، در پروفایل می خندد. نگاه خالی و ترسیده ام را از عکس، سر می دهم به لیوان قهوه و قرمزی رویش، بعد به زیرسیگاری پر و به دست هایم. نمی لرزند. نگاهم مصم می شود. دوباره عکس را هدف می گیرد و خیره می شود. انگار به چاهی خیره شده ام سرد و خیس و عمیق. نگاهم به نگاه نگران دخترکی خیره می شود. لحظه آویزان می شود به زمان. زمان از حرکت خسته می شود. می ایستد.
دخترک می لرزد و دست های خونیش را به دیوارها چنگ می زند. بدنش خیس و شکسته است. لب های خشک و ترک خورده اش را باز می کند و با ناله ای زمزمه می کند :"فریدا".

زمان به حرکت در می آید. عقربه ها خلاف جهت خودشان به راه می افتند. درخت ها در برف غرقند. کوچه باریکی با نور افسرده اش، دو سایه همیشگی را به خلوتش راه می دهد. دود را نفس می کشد و با آخرین قدم در خفقان سنگین زمستانیش فرو می رود. هوا روشن تر می شود. برف ها ناپدید می شوند و برگ های زرد و نارنجی روی درخت ها جوانه می زند. دخترک، بی خیال و خواب آلوده، سیگار را خاموش می کند، به عشق بزرگشان فکر می کند و دوباره به طرف رختخواب سر می خورد. زمان خسته نمی شود. زمان لعنتی از حرکت به عقب خسته نمی شود. برگ ها سبز می شوند. باد، دری را می کوبد و کابوس دخترک را نیمه تمام می گذارد. گربه با بی حوصلگی از روی تخت می پرد پائین و به صدای جستش، کسی در تخت چرخ می زند و دخترک را محکم در آغوش می گیرد. چند کلمه نامفهوم رد و بدل می شود و خواب بر زمان غلبه می کند.

"فریدا". دخترک فریاد می زند. به چشم هایش خیره می شوم. صدای ناخن هایش که کشیده می شوند به دیواره های سر و خیس چاه، عذاب آور است. حفره ای در روحم بزرگ تر و بزرگ تر می شود. بدون اینکه گذشت زمان را حس کنم، آنقدر نگاهش می کنم تا پنجه های خونینش از دیوار جدا شوند. تحمل تماشای سقوطش را ندارم. به لبخند خیره می شوم. صفحه پروفایل را می بندم و دست های یخ زده ام را به دنبال فندک، روی میز شلوغ، سر می دهم.