۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

اتمام حجت


خانم مثلا محترم

اینکه شوهر شما به شما وفادار نیست, (البته اگر بشود اسم طرف یک ازدواج مصلحتی را شوهر گذاشت) مشکل من نیست, مشکل شما و شوهر محترمتان است. به جای به هزار دغل پروفایل درست کردن و از لا به لای خط های من چیزی به دست آوردن, مرد و مردانه بایستید و مشکلتان را با طرفتان حل کنید. اگر هم میخواهید وجهه تان را پیش ایشان از دست ندهید, احتمالا تا به حال داده اید.
شاید ما نخواهیم هر ننه قمر و شمسی کوره و آقا شیخ و شیوخی از راه برسد و وبلاگ ما را بخواند. شما که میدانید ما که هستیم و از هیچ چیز, حتی ذره ای صداقت بهره نبرده اید, حداقل پرایوسی سرتان بشود لطفا.

لازم به ذکر است که ما به خاطر همین شمای نوعی, خشتک شوهر محترمتان را به سرش کشیده ایم و مثل شما محتاج کسی نیستیم که با ما بماند تا مدام و همواره با ناز و لطافت نازش را بکشیم و بعد خودمان در خلوت خودمان گریه کنیم و بقیه را مقصر بدانیم. بنابر این به احتمال قریب به یقین ایشان هم که محتاج بنده نیستند بیرون کشیده و دیگر لزومی نیست وبلاگ ما را روزی 50 بار زیر و رو کنید.

بروید و دنبال آن چند دختر دیگر جز بنده باشید که هر لحظه میتوانند جای بنده یا شما را بگیرند. عرض نکردم؟ مشکل شماست و آقا. از ما بکشید بیرون. باقی سلامت خودمان

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

از مستر


همه چیز ممکن بود. ممکن بود به قول تو سامبایت  شوم و دلم را به گیاه گلدانهای تازه خریده ات پیوند بزنم. میشد شبها که به هم میپیچیم و میخوابیم, به هم گره بخوریم و جوانه بزنیم. میشد از ما رویش آغاز شود. میشد ساعت از پنج بعد از ظهر که میگذشت, دلم مدام صدایم بزند که :"دیرت شد. منتظرت است". میشد یک بار که صدایم میزدی بگویم: "جان دلم". میشد یکبار که گفتی دوستم داری بگویم عاشقت شده ام. ممکن بود حتی ذره ای از عطرت را به دستمالی بزنم و نگهش دارم برای هر وقت که نیستی, هر وقت که دیگر نباشی.

بدبختی و خوشبختی آدمها در انتخابشان نیست. در احساسیست که بعد از انتخابشان دارند. دلم میخواهد با تو بمانم. دلم گریه میکند که :"یک شب دیگر. تو که همیشه در لحظه زندگی میکردی. یک روز دیگر. یک بوسه دیگر. یک عشقبازی دیگر. یک سیگار, یک خلوت, یک خنده از ته دل ..." دلم جمع میشود و لجش میگرد. بغض میکند. خفه اش میکنم.

زندگیم همه جمع شده است در نقطه ای که تو هستی. هر چیزی که طوری متعلق به من است یا به من ربط پیدا میکند, میخواهد در آن نقطه بماند. میخواهد با تو بماند. من فرار میکنم و تو دستهایت را در خواب به دورم میپیچی. من تلخی میکنم برایت که رها شوی از من و تو در خواب میبوسیم. هر صبح وسایلم را جمع میکنم و به خانه ام برمیگردم. هر شب, در آغوشت زندگی میکنم. زندگیم را پیش تو جا گذاشته ام. مواظبش باش.

۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

روزمرگی حاد

خوب به هر حال سگ اخلاق بودن و هر چیز و ناچیزی رو زیر ذره بین گذاشتن و بددهن بودن و انتقاد کردن از همه چیز اون هم بدون ترس و هم اینکه آدم ترسی از زدن حرفش نداشته باشه و اصلا موقعیتی رو در اظهار نظر بررسی نکنه, علاوه بر اینکه استعداد دشمن تراشی و دشمن پروری رو در انسان شکوفا میکنه و تو همیشه و در هر کامیونیتی به طور خاص دانشگاه, زایشگاه, اورکات, فیس بوک, کلوب و به طور عام هر جایی که پاتو تا حالا گذاشتی, دشمنان آماده به حمله ای داری, یک مزیت داره و اون هم اینه که تعداد معدودی که نظرت راجع بهشون عوض نمیشه و حالت رو به هم نمیزنن, واقعا کسانی هستن که باید باشن. یعنی هستن که باشن.

حالا اینکه من انقدر دچار این قضیه هستم که یه عده واقعا دوستم دارن و یک عده واقعا ازم متنفرن و هیچ حد وسطی هم وجود نداره, ریشه های طویل و درازی داره که نه به من مربوطه نه به شما. و خودم هم واقعا با این قضیه مشکلی ندارم که در جمعی که هستم ملت چشم دیدنم رو نداشته باشن. فقط اینکه خیلی اذیت میشن یک کمی اذیتم میکنه. در واقع قضیه اینجاست که در هر جمعی که بنده حضور پیدا کنم, کسانی که مزخرفات بیجا و بدون اطلاع میزنن زیر سوال میرن. مثلا کسی که میگه "اکثر زنهای ایرانی .. " یا "اکثر مردهای خارجی ..." یا "خیلی از مردم ..." باید منتظر بنده باشه که بپرسم: "شما این آمارو از کجات در میاری؟"
یا برای مثال در جمعی که موجودی به تمامی کون ناشور شروع به تئوری پردازی میکنه و از چیزی که نمیدونه حرف میزنه خوب کافیه که من در مورد اون موضوع مطالعه کرده باشم که انقدر بیریخت بزنم توی ذوقش که یاد بگیره دفعه بعد اول چیزی بدونه بعد صحبت کنه.
خوب اینها که باعث افتخار نیست ولی به طور کلی اذیت نمیشم که دیگران دوستم نداشته باشن و در واقع تعریفهاشون هم برام اهمیتی نداره ولی یه جوری از اینکه کنار من خودشونو جمع و جور میکنن دلم براشون میسوزه.

خلاصه کلوم اینکه هر کسی یا چیزی که در شعرش, نوشته هاش, موسیقیش, تعریف و تمجیدهاش و یا هر مرگ دیگه ایش "ادا" داشته باشه برای همیشه به لیست سیاه بنده میپیونده. و لازم به گفتن نیست که کسی که در هر موردی بهتر باشه اصولا کمتر در اون مورد جفتک میندازه.

پ.ن. یک. تز شروع شده و این اجنبی ها باعث شدن بنده (یعنی در نظر بگیرین بنده) با عشقی وصف ناپذیر از خواب تا لنگ ظهرم زده و برم دانشگاه و درس بخونم و لذت هم ببرم. اینه که فرصت برای شلنگ تخته انداختن کمتر دارم. صد البته که اینو گفتم که خواننده های پرو پا قرصی که روزی چندین و چند بار سری به وبلاگم میزنن و دست خالی برمیگردن شرمنده خودشون باشن و من شرمنده کسی نباشم کلا.

پ.ن.دو. نوشته, میتونه شرح حال باشه یا نباشه. میتونه در مورد یک نفر خاص باشه یا نباشه. میتونه اصلا باشه یا نباشه. دلیل انتخاب عنوان پست قبلی هم همین بود که باید درک این وجود داشته باشه. البته من که در هر صورتی قضاوت میشم, خوب بذار دلیل خوبی هم براش باشه.

پ.ن.سه. حساس شدم و خودم هم احساس میکنم. نمیدونم چرا فکر میکنم ملت باید ازم تشکر کنن یا برام دسته گل بفرستن که نه خودکشی کردم و نه کم آوردم. که کلیه مشکلات طاقت فرسا از جمله بیپولی رو با بیخیالی بی پدر و مادرم و امید روزهای بهتر, به تحمل و تلاش تبدیل کردم. اینه که کلا دلخور میشم اگه ازم تشکر ویژه نکنین و اینا.

 پ.ن. چهار. موسیقی یعنی / صدای نفسهای تو / در گوش خسته من / و لحظه ای که مرا به تو پیوند میزند / خود زندگیست