۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

شعور داشته باش



بیا با من باش. هر کی میخوای باش. دختر یا پسر. یه کاری کنیم که به خاطرش بریم زندان. عصرهای سرد استکلهم با بیخیالی منحصر بفردمون سیگار بکشیم و بذاریم کارخونه ها و دانشگاهها بدون ما بچرخن. مسئولیت کلمه مسخره ایه. سفر کنیم. شبها و عصرهای خیلی کشورها منتظرمونن. بذاریم زندگیمونو کثافت بگیره اما کراوات نزنیم. اینجوری ما از هیچ کسی بهتر نیستیم. قول میدم اولین کتابمو که فروختم یه گیتار بخرم و یه باند راه میندازیم. حتی دو نفره. حتی راه نمیندازیم. اما گیتار میخرم. چون من خیلی مرده م پسر. خیلی.
بیا قرار بذاریم و زیر قرارامون بزنیم و از ناراحتیش گریه کنیم. بیا هدف نداشته باشیم. من شاید بنویسم و تو هم یه کاری بکن دیگه. بیا از آدمهای خوشحال فرار کنیم و به خوشی خودمون خوش باشیم. اگه بیفتیم زندان من میتونم یک شاهکار بنویسم و بعد شاید پاره ش کنیم. بیا بزنیم زیر همه چیز. عشقبازی کنیم و بعدش بزنیم بیرون و بریم جایی که مردمش تمیز و مرتبن. خوشحال و خوشپوش و خوش زندگی. از بینشون رد بشیم و کیف کنیم از اینکه ازمون فاصله میگیرن. من دیگه ازشون فاصله نمیگیرم. چون من خیلی مرده م. چند وقت پیش خیلی مردم.
شیشه های آبجو رو بفروشیم و گربه ها رو سیر کنیم. اگه پسر باشی میتونی به شعارهای دیوار بشاشی و من غش غش بخندم از خوشی. اگه نباشی سیگار میکشیم و از کنارشون رد میشیم. بزنیم توی کار تجارت بیخیالی و بیقیدی. باور کن هفتادسالگی همه مثل هم میشیم. بیا فلسفه بخونیم و بهش بخندیم. بشاشیم به سارتر. من دندونام خراب میشن و تو هم غصه شو نمیخوری. من پیر میشم و موهام سفید میشن و تو به تخمت هم نباشه. هر مادرقحبه ای هم که ازمون تعریف کرد مسخره کنیم. دست بذاریم روی نقطه ضعف آدمها, جایی که میخوان آدم حسابی باشن و شق و رق, درست همونجا رو بزرگ کنیم و نشونشون بدیم ورد بشیم. دنیا از وقتی به گه کشیده شد که عقده هامونو تبدیل کردیم به وسیله ای برای آدم حسابی بودن. آدم حسابیها رو راحت تر میشه خورد کرد. من از همون وقت مردم. خیلی مردم.
بیا همه چیزو امتحان کنیم. تو میتونی سعی کنی آدم حسابی باشی و از من دور بشی ولی باز برمیگردی. بیقیدی سم اعتیادآوریه. تام ویتس گوش کردن و وسط یه جلسه مهم با یه آدم مهمتر, زدن زیر همه چیز. بدبختی دنیا از آدمهای بی سرو پا نبوده. از آدم حسابیها بوده. بیا حسابی بی سروپا بشیم و گیتارمونو گروی آبجو بذاریم و سیگار. به خاطر آدم کشی که نه, به خاطر قرض و بیپولی بریم زندان. یادت باشه بیشتر این آدم حسابیان که آدم میکشن. بریم زندان و برای خودمون رفیقای آوازخون و بدبخت پیدا کنیم. برای هر تفریحی تاریخ انقضا بذاریم. بیا بریم سمینار استاده رو به گه بکشیم وقتی اون بالا ایستاده و فکر میکنه دنیا رو فتح کرده. دنیا رو فتح نکرده چون چیزی از دنیا نمیدونه. چون نمرده. ولی من که مرده م میفهمم که تنها راه زیبا شدن اینه که وقتی میمیری, همه از راحت شدنت خوشحال بشن. بیا.

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

از شلوغیای چیزی به اسم زندگی

از مردم . بابا ولمون کنین. هر وقت اتفاق بدی توی زندگیت بیفته یک عده پیدا میشن که بگن : عیب نداره عوضش تجربه شد. این تجربه ها رو به گور قراره ببریم با خودمون؟ من که حکمت این تجربه کسب کردن رو نمیفهمم. بابا چرا باید برای هر چیزی یک حکمتی بتراشیم؟ زندگی غیرعادلانه ست و هیچکی هم هیچ گهی قرار نیست بشه. بیخود واسه بدبختیاتون ارزش قائل نشین. بدبختی ارزش نیست.

از ما. چرا هیچ کدوم از این اجنبیا شکسپیر و وردزورث و اینا رو جای عکس پروفایلشون نمیذارن؟ بابا ولمون کنین با این کورش کبیر و فردوسی و همه افتخارات ملیتون. شاه بوده که بوده, اولین منشور حقوق تخیلی بشر رو هم نوشته که نوشته. اون یکی هم شاعر بوده که بوده. هی قهرمان بسازیم. هی بزرگشون کنیم. ملتهای دیگه شاعر از ما بهتر هم دارن به خدا. فقط دادار دودور ندارن. همونقد که از تعصب بدم میاد, از قهرمان پروری و بت کردن آدمها هم بدم میاد. آهان یادم رفته بود. هنر نزد ایرانیان است و بس. بقیه هم ول معطلن.

از اونا. اینا رو باش. یه عده بچه از سنین مختلف جمع کردن که سوالهاشونو در مورد حق کودکان از ناظر حقوق کودکان یا همچین چیزی بپرسن. ما رو باش.

از موسیقیا. این جانی کش بی پدر و مادر یک شعر از بوکوفسکی نازنین رو خونده به نام mercy seat. فت و فراوون ریخته تو یوتیوب. گوش نکنین نصف عمرتون مثل نصف دیگه ش بر فناست.

از خودمون. غول کوچولوی من. فکر کنم عاشقت شدم. عین دو تیکه خوش تراش پازل هستیم که چفت هم قشنگ جا میفتن. با هم دوستیم. دوستی به معنی کلمه. و بعد تمام مدت تو با تمام بیخیالیت به دنیا و زندگی, نگرانمی, پرستارمی. مگه میشه عاشقت نشد؟ حیف که زندگی همیشه چیز دیگه ای رو برای من رقم میزنه. حیف که نه مالکیت بلدم و نه تصاحب. دلم میخواست وسط یکی از این بوسه ها, یکی از این بغلهای گرم شبانه, برای همیشه دچار جادوی تصاحب میشدم. حیف.

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

خوشحالانه

شادم. شاد. به اندازه همه دشت ها

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

روزمره تخمی تخیلی

از این همه حقیقتی که فکر میکنیم دستمونو گرفته, کدوم نجات دهنده ست؟ به کجا رسونده من رو اون همه فکر کردن؟ کتاب خوندن, دنبال کشف همه چیز بودن؟ کجا رفتن تلاشهای من برای بهتر کردن تا جایی که میتونستم؟ کدوم تشکر یک شاگرد, کدوم تشکر یک زن که نمیتونست طلاق بگیره و شوهرش میفروختش و امضا جمع کردن و پول جمع کردن و کمک کردنش حال منو بهتر کرد؟ از اون همه تلاش چی مونده؟

دنیا روی چی میچرخه؟ حقیقتی وجود داره اصلا؟ خدایی چی؟ چرا پس من جایی که باید باشم نیستم؟ چرا فلسفه چاره ساز نشد؟ چرا فکر میکردم قراره با موسیقی و فلسفه و ادبیات و مطالعه حداقل احساس کنم جایی خواهم بود که دلم خواسته. چرا نرفتم بشینم توی آرایشگاه ها و وقتمو اختصاص بدم به زیبایی؟ چرا نتونستم مثل بقیه راه برم, نفس بکشم, زندگی کنم؟ چرا باید انقدر تلخ وغیرقابل هضم باشم؟ چرا باید انقدر از آدمها دور بودن رو دوست داشته باشم؟ چرا باید دست آدمها, هدفشون انقدر زود برای من رو بشه که از یک جمله شون تا آخرشو بخونم؟ من از مرگ نمیترسم. حتی بهش فکر میکنم. اغلب اوقات. تنها چیزیه که میدونی از دست نمیره و میتونی بهش اعتماد کنی. تنها چیزیه که میدونی واقعا اتفاق خواهد افتاد و بعدش تموم. همه این لحظه ها تموم میشن.

چرا آغوش تو تمام این فکرهای سنگین رو دور نمیکنه ازم؟ به من چه که خدایی هست یا نه! به من چه که کجای دنیا داره چه اتفاقی میفته؟ چرا انقدر تحت تاثیر همه چیز قرار میگیرم؟ چرا انقدر همه چیزو نقد میکنم؟ نه مثل بقیه آدمهای نرمال میتونم از زندگی لذت ببرم نه دیگه آدمی رو به راحتی میپسندم نه موسیقیی رو نه کتابی رو. پشت مرگ چه خبره؟ چرا ذهنم از شر تناقضات راحت نمیشه؟ چرا باید طوری بشم که هر جا دهنمو باز کنم همه فکر کنن میخوام ادعای روشنفکرهای افسرده کتاب زده رو داشته باشم؟ اینا دغدغه هامن. من زجر میکشم از وجود آدمهایی که توی بدبختی محض به دنیا میان و همش سگ دو میزنن. آدمهایی که تمام عمرشون تلاش کور میکنن. این منصفانه نیست. هیچ چیزی منصفانه نیست. این قانون زندگیه و من هنوز نتونستم بپذیرمش. مشکل اینجاست.

دلم موسیقی میخواد و کتاب و شعر و ترجمه. دلم پول میخواد. دلم میخواد توی بغلت یک شب همه چیز تموم شه. یه جایی همه این زجرا تموم شه. این افسردگی نیست. این پرپر زدنه برای تموم شدن همه چیز. همه دغدغه های بچه گونه. درس و کار و پول. اینا برای من یه بازی مسخره ن. همه مردم دنیا باید جمع بشن و در برابر ظلم خدایی اگه باشه بایستن. ظالم اصلی خودشه. این همه تناقض در دین ها, تناقض در حرف آدمها و عملشون. چرا اتفاقات جزیی زندگی من, توی ذهنم وصل میشه به کلیات زندگی؟ چرا با دیدن بیچارگی یک نفر یا پستی یکی دیگه, کل زندگیم میره زیر سوال؟ مگه من مسئولم؟ چرا هیچی دستمو نمیگیره؟ کاش مهناز بود و میگفت که هنوز امیدی به بشریت هست. کاش حسن انقدر له نمیشد و با دیدنش نمیگفتم هر چی آدم خوبه به گا میره.

از مرگ نمیترسم. افسرده هم نیستم. فقط همه چیز به نظرم انقدر بچه گانه ست که ارزش نداره. کل زندگی ارزشش رو نداره. تلاش دستهای تو برای خوب کردن حس من. اینکه لجت میگیره که جلوی چشمت دارم زندگیمو, ریه هامو, لحظه هامو به گا میدم, کمکی نیست باور کن. من با رشته هایی نازک وصلم به این زندگی بی پدر. چند تار موی نازک که همشون از دست رفتنین. وقتی اینا از دست برن, دیگه چی میتونه منو به زندگی بچسبونه؟ میدونم که زنده خواهم موند, کار خواهم کرد, درس خواهم خوند. همون آدم موفقی که به چشم همه میاد میمونم. ولی هیچ جوره به زندگی وصل نیستم. میترسم فردا سر جلسه با استاد, یهویی بزنم زیر همه چیز و بیخیال همه چیز بشم. از خودم میترسم. میترسم زیر همه چیز زندگی بزنم و کاری کنم که نباید. من به مرز زیر همه چیز زدن خیلی نزدیکم. میترسم یه روزی که واسه خرید سیگار و سبزی میفرستیم بیرون, برم و هیچ وقت برنگردم. میترسم روزی توی چشمت بهت بگم که دیگه دوستت ندارم و خودم با دست خودم, همون رشته نازک پوسیده رو ببرم. و بمونم با دو تار نازک. پدر و مادرم.

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

باران سرد نوامبر




چرخش حول محور اقیانوس ها. فاصله که اصل قطعی زندگیست. نترس. هیچ جای دنیا و هیچ کسی مال تو نیست. و هیچ چیز برای همیشه نمی ماند. حتی "باران سرد نوامبر". تو فقط مالک یادها و خاطره هایی. تنها دیواری که میتوانی سرت را تکیه دهی. دیوار تنهایی. تنها کسی که تو را و دردهایت را میفهمد. خودت. و زمان. باعث و بانی چرخش تو. حرکت بی اساس و بی حسابت. که هیچ جای دنیا خانه تو نیست. و هیچ کسی همخانه تو.
تو فقط میتوانی مالک یادآوریها باشی. یادآوری بوها و صداها و تصویر مبهم آدمها از دور. چیزهایی که دوست داری از تو دور میمانند و نزدیک چیزهایی میمانی که با حرکت دورانی زمان, دوستشان خواهی داشت. باید که دوستشان داشته باشی. تو فقط میتوانی تصور کنی برای مشاهده آمده ای. آمده ای که همه چیز را از نزدیک ببینی و با این وجود, نتیجه ای نگیری. و با این وجود,باز هم, نتیجه هم از آن تو نیست. با همان حرکت دوار از تو دور میشود و جایش را به نتیجه دیگری میدهد.
و همین را اگر یاد بگیری, دیگر یادآوری عطرها و اشاره ها و نفس ها و حرفها آزارت نمیدهد. ربطشان میدهی به مشاهداتت. تو فقط به همین سینما تعلق داری. زندگی مثل یک فیلم از جلوی چشمت رد میشود و تو جزء آن نیستی. خودت را در فیلم میبینی و همذات پنداری میکنی. وگرنه, نه دست زدنها و به هیجان آمدنهایت فیلم را تغییر میدهد و نه گریه ها و ترسها و ضجه هایت. سناریو, از پیش نوشته شده است. 
حول محور خودت بچرخ. اثر زمان را صفر کن. تو, فقط بیننده ای. فقط مشاهده میکنی. هیچ کدام این صحنه ها, مال تو, برای تو نیستند. هیچ کدام این آدمها, لبخندهای مهربان روی صفحه نقره ای, گلی که دستی به طرفت می آورد, سیلی محکمی که کسی به تو میزند, عطر شب سرد استکهلم, آدمهای مضحک و بی سروته و عمق, بدبختیها, مضحکه ها, هیچ کدام اینها مال تو, برای تو نیستند. در خودت بچرخ و حل شو. اقیانوسها را معیار فاصله کن. و یک شب سرد دیگر, همه این یادها را مرور کن. بی گریه و ذره ای حتی حسرت. "هیچ چیز برای همیشه نمیماند, حتی باران سرد نوامبر" ...

November Rain/ Guns N Roses

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

از همه جا

از آدم ها. George Carlin رو فراموش نکنید. استندآپ کمدین محشری که متاسفانه ناشناخته مونده و بعضی حرفهاش در عین واقعیت بودن و تلخ بودن, ممکنه شما رو از خنده روده بر کنه. باهوشه, تلخه و نکته بین. یوتیوب و ویکیپیدیا یک سرچ بزنین. بد نیست.

از موسیقی ها. اگر سلیقه موسیقیتون شبیه من باشه, باید از Mother's lament اثر Tigran Hamasyanبینهایت لذت ببرین. دیشب دوستم معرفی کرد و بسی لذت بردم. متاسفانه فایلش رو هنوز ندارم که براتون بذارم ولی با مقداری سرچ به نتیجه میرسین.


از کلمات: سیگار کشیدن برای من مراحلی داشته بسته به روح و روانم و فیزیک بدنم. اگه دهنت خشک باشه بهت نمیچسبه و اگه یه غذای چرب خورده باشی حتما چایی میخوری که روش سیگار بکشی. گاهی چند تا پشت سر هم و گاهی یکی در نیم ساعت. هر بار هم مزه خودش رو داشته. کلمات هم برای من مثل سیگار کشیدن هستن.دیروز یک جمله که بارها شنیده بودم و انگار نه انگار, چنان من رو میخکوب کرد, که تا حالا, به شیرینیش فکر میکنم.

سخن از پیوند سست دو نام
و هماغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان, در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک میخواند
....
به چمنزار بیا ...
(فروغ فرخزاد)

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

اشتباه ها

یک. بیست و سه سالگی, دوست پسری داشتم که خیلی به هم وابسته بودیم. این پسر, دوستانی داشت که خوب نبودند. خوب نبودند منظورم این نیست که با هم بیرون میرفتند و مشروب میخوردند و این حرفها. دوست نبودند. بارها به چشم خودم دیده بودم که زیرآب این پسر را زده بودند و او متوجه نمیشد. تمام انرژی رابطه را صرف کردم که به او حالی کنم این قضیه را و آخرش هم سر همین جریان و جریانات مشابه, دوستی را خاتمه دادیم و رفت. پنج سال بعد, گفت که با همه آنها قطع رابطه کرده و حسابی زندگیش را از قرار معلوم به هم ریخته بودند.

دو. وقتی دوره آمادگی تدریس زبان را میگذراندم در رقابت وحشتناکی قرار گرفته بودیم. کسی که مسئول انتخاب چند معلم از بین خیلی ها بود, رابطه ای خانوادگی داشت با یکی از رقبای من. انقدر برای من سخت گیری میکرد که گاهی گریه ام میگرفت. تمام مدت فکرم این بود که هدفش از میدان به در بردن من است و سخت از او فراری و متنفر بودم.  من انتخاب شدم. در تمام 12 سال تدریسم, درخشیدم به خاطر همان سخت گیریها و نکته هایی که سعی میکرد به من یاد بدهد. همه دوازده سال پشیمان بودم از آن همه فکر.

سه.همکاری داشتم که موقعیت خوبی از هر نظر داشت و قصد ازدواج هم داشت ظاهرا و همه آرزو داشتند که همسر رویاهایشان باشد. بنده نه در موقعیت ازدواج بودم و نه به فکرش. به همین دلیل هم خیلی راحت پیش میرفتم. با هم صمیمی تر شدیم و چت کردیم. خوب به انگلیسی چون همکار بودیم. هر دو میدانستیم که دو دوست خوب هستیم برای هم. با یک بیفکری برای یکی از دوستانم تعریف کردم آن هم با سادگی تمام که این آقا یکی از بهترین دوستهای من است. خیال برش داشته بود و نفهمیدم که دوستم بود یا کسی دیگر. به هرحال کسی آیدی من را هک کرد و با این آقا انگلیسی صحبت کرد و من هم مسافرت بودم. وقتی برگشتم جواب سلامم را نمیداد. بعدها به گوشم رسید که ناراحت شده بوده از اینکه من صحبتهای چتمان را فرض گذاشته ام بر علاقه و پیشنهاد ازدواج. مدتهای مدیدی تلاش کردم که به او بفهمانم من نبوده ام که با او چت میکرده ام. هر چه بیشتر سعی میکردم به او نزدیک شوم, گمانش بیشتر به یقین تبدیل میشد. هیچوقت هم متوجه نشد.

مادرم راست میگفت. اشتباه است تلاش کردن برای متوجه کردن کسی که نمیخواهد متوجه باشد, یا نیست به هر دلیلی. باز هم به حرف مادرم رسیدم. دیگر هیچوقت تلاش نخواهم کرد برای متوجه کردن کسی. یک بار میگویم و تمام.

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

دلش میخواست فرار کند. حوصله چمدان با خودش کشیدن نداشت. برایش یک نامه نوشت و رابطه گور به گوریشان را تمام کرد. توی ذهن خودش هنوز تمام نشده بود. بعضی رابطه ها رد دوستیشان میماند پشت سر آدم. فکر میکرد خوب چرا نباید دوست بمانند و بعد توی سرش همه اتفاقات و چرندیات میچرخیدند و دوباره به نتیجه اتمام میرسید. سیگارش را روشن میکرد و نمیفهمید کی تمام میشود. تنها وقتی میفهمید که طرف یادآوریش میکرد. شوپن و شوبرت دست از سرش برنمیداشتند. خواب میدید مندلسون دارد جایی رهبری میکند و این هم میخواند. دیگر گریه اش هم گریه نبود. عمق داشت. مثل فحش بود به خدایی که نمیدانست هست یا نه.
دفتر تلفنش را روزی بیست سی بار ورق میزد. همینطوری. برای اینکه آدمها به طور کامل فراموشش نشوند. ترسهای مرضیش بیشتر شده بودند. حتی از اینکه شب که خواب است لیوانی بیخود و بیجهت بترکد میترسید. صدای منفجر شدن چیزی تمام روز در سرش میپیچید.
همه چیز را تجربه کرده بود. احساس میکرد دارد تبدیل به موجودی عجیب میشود. دیگر نه از دست دادن برایش ترسناک بود نه به دست آوردن جذابیتی داشت. با خودش فکر میکرد ترومپت زنی که ریه اش مریض میشود چکار میکند؟ همه جا به دنبال ذره ای موسیقی خوب میگشت. به دنبال عمق. که چاله های ذهنش را پر کند. نشست و لیستی درست کرد از همه آزار دهنده ها. از فقر و فشارها. از روحش که واقعا درد داشت. به روح اعتقاد نداشت اما واقعا احساس میکرد روحش درد میکند. لیست که تمام شد, با خودش نشست و فکری اساسی کرد.
تصمیم گرفته بود همه چیز را درست کند. تصمیم گرفته بود بایستد و همه مشکلات را حل کند. یک تنه. تصمیم گرفته بود با احساسش کنار بیاید و همه احساسهای بد را مچاله کند. به بعضی از بدبختیهایش خندیده بود و چند نفر را هم تا حد غش خندانده بود.

نه انگار همه چیز درست شدنی بود. حداقل قابل تحمل که بود. حداقل میشد بعد مدتها فراموششان کرد. همیشه از قابل ترحم بودن فراری بود. گیریم که قابل ترحم شده بود. با خودش گفت کار پیدا میکند و درس میخواند و به خانه جدید نقل مکان میکند و دوست پیدا میکند و دنیا را میگردد و دردهایش کمتر میشوند. با خودش گفت میتواند دوباره اعتماد کردن را یاد بگیرد و نهایتش کسی را دوست نخواهد داشت. بدون دوست داشتن هیچ کسی نمرده است که مرده است؟ احساس آرامشی سنگین و غمناک بر وجودش مستولی شده بود. در آرامش عجیبش یک شکلات برداشت که بخورد و زندگی جدید و سختش را شروع کند. تق. تنها دندانی که خراب نبود و مانده بود از وسط و آن هم از ریشه نصف شد. دردی از ریشه دندان گرفت و همانطور خیره به روبرو ماند. سعی کرد باز هم به خودش آرامش بدهد. دندان درد؟ این پیش بقیه مشکلات ناچیز بود. گیریم که پول درمانش را هم نداشت و حوصله درمانش را هم نداشت وغذا هم نمیتوانست بخورد. اما هنوز یک دندان مانده بود که کار میکرد فقط هر دفعه غذا میخورد درد میگرفت. اما نه. هنوز ناامید نشد. هنوز یک دندان قابل اعتماد مانده بود. اما تصمیم گرفته بود بایستد. تصمیم گرفته بود کم نیاورد. سعی کرد به چیزهای خوب فکر کند و بخوابد.

صبح که بیدار شد با دومین سیگار احساس کرد تمام تنش از درد سوخت. تق. دندان مورد اعتمادش هم از وسط نصف شد. باورش نمیشد. دوباره دستش را برد که مطمئن شود. دوباره تمام تنش از درد تیر کشید. نشست روی زمین و خیره شد به روبرو. نیم ساعت بعد را میخندید. بلند بلند میخندید. بعد از همه خندیدن ها بلند شد, رفت آشپزخانه. تکه نانی برداشت و با دندان جلو گاز زد. کمی منتظر شد. صدایی نشنید. هنوز یک دندان باقی مانده بود